کلمه جو
صفحه اصلی

قراوی

لغت نامه دهخدا

قراوی. [ ق ُرْ را وی ی ] ( ص نسبی ) نسبت است به قُرّاء. ( ناظم الاطباء ).

قراوی. [ ق َ وی ی ] ( اِخ ) قریه ای است از توابع نابلس ، و موسوم است به قراوی بنی حسان. ( از معجم البلدان ).

قراوی. [ ق َ وی ی ] ( اِخ ) قریه ای است در غور از خاک اردن که در آن نیشکر خوب کشت شود. ( از معجم البلدان ).

قراوی . [ ق َ وی ی ] (اِخ ) قریه ای است از توابع نابلس ، و موسوم است به قراوی بنی حسان . (از معجم البلدان ).


قراوی . [ ق َ وی ی ] (اِخ ) قریه ای است در غور از خاک اردن که در آن نیشکر خوب کشت شود. (از معجم البلدان ).


قراوی . [ ق ُرْ را وی ی ] (ص نسبی ) نسبت است به قُرّاء . (ناظم الاطباء).



کلمات دیگر: