کلمه جو
صفحه اصلی

ملص

فرهنگ فارسی

رشائ ملص طناب دول که تابان و لغزان و در دست گیر نکند .

لغت نامه دهخدا

ملص.[ م َ ل َ ] ( ع مص ) نسو شدن چیزی چنانکه در دست بنایستد. ( زوزنی ). لغزیدن از دست و افتادن. ( آنندراج ) ( ازمنتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || پشت کردن و گریختن. ( از اقرب الموارد ). || شکستن گردن کسی. ( از دزی ج 2 ص 612 ).

ملص. [ م َ ] ( ع مص )پلیدی انداختن. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

ملص. [ م َ ل ِ ] ( ع ص ) رشاء ملص ؛ رسن دلو که تابان و لغزان باشد. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ). طناب دول که تابان و لغزان باشد و در دست گیر نکند. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). ملیص. ( از اقرب الموارد ).

ملص . [ م َ ] (ع مص )پلیدی انداختن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).


ملص . [ م َ ل ِ ] (ع ص ) رشاء ملص ؛ رسن دلو که تابان و لغزان باشد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). طناب دول که تابان و لغزان باشد و در دست گیر نکند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ملیص . (از اقرب الموارد).


ملص .[ م َ ل َ ] (ع مص ) نسو شدن چیزی چنانکه در دست بنایستد. (زوزنی ). لغزیدن از دست و افتادن . (آنندراج ) (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پشت کردن و گریختن . (از اقرب الموارد). || شکستن گردن کسی . (از دزی ج 2 ص 612).


دانشنامه عمومی

ملص (روستا). ملص به عربی ( المُلُص )، روستایی است در در عزلهٔ (یَعَر)، در ناحیهٔ (القحطانیه)، واعمال ذمار از توابع استان ذَمار در کشور یمن در شبه جزیره عربستان.
المقحفی، ابراهیم، احمد ، (مُعجَم المُدُن وَالقَبائِل الیَمَنِیَة) ، منشورات دار الحکمة، صنعاء، چاپ وانتشار سال ۱۹۸۵ میلادی به (عربی).
جمعیت آن (۶۶۹) نفر (۷ خانوار) می باشد.


کلمات دیگر: