کلمه جو
صفحه اصلی

ملحی

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به ملح نمکی نمکین : [ و از گرستن رطوبات زجاجی و ملحی ... منحل و مضمحل شد . ] ( سند باد نامه . ۲۹۱ )
منسوب است به ملح نوادر و ظرایف باشد .

لغت نامه دهخدا

ملحی . [ م ِ حی ی ] (ع ص نسبی ) نمک فروش . (مهذب الاسماء). منسوب است به ملح که نمک فروش و عمل او را افاده کند. (از الانساب سمعانی ).


ملحی . [ م ُ ل َحی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب است به مُلَح که نوادر و ظرایف باشد. (از الانساب سمعانی ).


ملحی. [ م َ حی ی ] ( ع ص ) نکوهیده و ملامت کرده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || پوست بازکرده. ( ناظم الاطباء ).

ملحی. [ م ِ حی ی ] ( ع ص نسبی ) نمک فروش. ( مهذب الاسماء ). منسوب است به ملح که نمک فروش و عمل او را افاده کند. ( از الانساب سمعانی ).

ملحی. [ م ُ ل َحی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب است به مُلَح که نوادر و ظرایف باشد. ( از الانساب سمعانی ).

ملحی . [ م َ حی ی ] (ع ص ) نکوهیده و ملامت کرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || پوست بازکرده . (ناظم الاطباء).



کلمات دیگر: