کلمه جو
صفحه اصلی

الوه

فرهنگ فارسی

( آلوه ) آله عقاب
شهری است

لغت نامه دهخدا

الوه . [ اَ ] (اِ) عقاب (پرنده ) : ابراهیم چهار مرغ بگرفت گویندکه یکی کلنگ بود، دوم الوه ... (تاریخ بلعمی ). رجوع به اله و آله و له شود.


( آلوه ) آلوه. ( اِ ) آلُه ْ. عقاب.
الوه. [ اَ ] ( اِ ) عقاب ( پرنده ) : ابراهیم چهار مرغ بگرفت گویندکه یکی کلنگ بود، دوم الوه ... ( تاریخ بلعمی ). رجوع به اله و آله و له شود.

الوة. [ اَ ل ُوْ وَ ] (ع اِ) چوب عود که بدان بخور کنند. ج ، اَلاویَة. (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بضم اول نیز بهمین معنی است . (ابوعبید جوالیقی ص 44). و رجوع به اُلُوّ و اِلیَّة شود. || مسافت یک تیر پرتاب . (از منتهی الارب ). غلوة. (از تاج العروس ). || رفاهیت . فراخی زندگی . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ).


الوة. [ اَل ْ / اِل ْ / اُل ْ وَ ] (ع اِ) سوگند. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (قطر المحیط).


الوة. [ اَل ْ وَ ] (اِخ ) شهری است . ابن مقبل گوید:
یکادان بین الدونکین و الوة
و ذات القتاد السمر ینسلخان .

(از معجم البلدان ).



الوة. [ اَل ْ وَ ] (ع اِ) درخت عود.(قطر المحیط) (دزی ج 1 ص 35). رجوع به اُلُوَّة شود.


الوة. [ اُ ل ُوْ وَ ] (ع اِ) اَلُوَّة چوب عود که بدان بخور کنند. ج ، اَلاویَة. (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). اِلیَّة. اَلُوّ. (المنجد). در مقدمة الادب زمخشری (نسخه ٔ چاپی ص 55 س 19)، در بیان عطرها پس از عودآمده است . و شاید ریشه ٔ آن همان ریشه ٔ الوئس فرنگی باشد. (یادداشت مؤلف ).


پیشنهاد کاربران

آلوه : عقاب ( فرهنگ رشیدی، فرهنگ جهانگیری )
در پارسی به عقاب آلُه یا آلوه گفته می شود. ریشه این واژه در پارسی میانه āluh است.
در نامه پهلوی کارنامک ارتخشیر پاپکان ( کارنامه اردشیر بابکان ) در بخش ۱۴ بند ۱۲ آلوه به معنی عقاب بکار رفته است.


کلمات دیگر: