کلمه جو
صفحه اصلی

تکاف

فرهنگ فارسی

بازداشتن امتناع

لغت نامه دهخدا

تکاف . [ ت َ کاف ف ] (ع مص )بازداشتن . (ناظم الاطباء). امتناع . (محیط المحیط).


تکاف. [ ت َ کاف ف ] ( ع مص )بازداشتن. ( ناظم الاطباء ). امتناع. ( محیط المحیط ).

تکاف. [ ت َ ] ( اِخ ) دهی به خوزستان ودهی به نیشابور. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). ازقرای نیشابور است. ابوالحسن بیهقی گوید این لفظ تکاب است یعنی تَک ِ آب و آن عبارتست از گودالی که آب درآن جمع می شود و گوید تکاب الگه ای است در خاک نیشابور که دارالحکومه آن نُوزآباد ( بویاباد ) است این الگه دارای هشتاد و دو قریه می باشد و تکاب نیز قریه ای است در خوزستان. ( مرآت البلدان ). رجوع به تکاب شود.

تکاف . [ ت َ ] (اِخ ) دهی به خوزستان ودهی به نیشابور. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ازقرای نیشابور است . ابوالحسن بیهقی گوید این لفظ تکاب است یعنی تَک ِ آب و آن عبارتست از گودالی که آب درآن جمع می شود و گوید تکاب الگه ای است در خاک نیشابور که دارالحکومه ٔ آن نُوزآباد (بویاباد) است این الگه دارای هشتاد و دو قریه می باشد و تکاب نیز قریه ای است در خوزستان . (مرآت البلدان ). رجوع به تکاب شود.



کلمات دیگر: