کلمه جو
صفحه اصلی

اصناق

لغت نامه دهخدا

اصناق. [ اِ ] ( ع مص ) عزیمت کردن بر کاری و ثبات ورزیدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). اصناق بر کاری ؛ اصرار بر آن. ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ). || نیکو کردن خدمت شتران را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || اصناق در مال خویش ؛ قیام کردن بنیکویی در آن. ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ). || اصناق عرق مرد را؛ او را گندیده بغل کردن. ( از اقرب الموارد ).

اصناق. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ صَنَق ، بمعنی حلقه چوبین که در سر ریسمان بود. ( از اقرب الموارد ).

اصناق . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ صَنَق ، بمعنی حلقه ٔ چوبین که در سر ریسمان بود. (از اقرب الموارد).


اصناق . [ اِ ] (ع مص ) عزیمت کردن بر کاری و ثبات ورزیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اصناق بر کاری ؛ اصرار بر آن . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). || نیکو کردن خدمت شتران را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || اصناق در مال خویش ؛ قیام کردن بنیکویی در آن . (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). || اصناق عرق مرد را؛ او را گندیده بغل کردن . (از اقرب الموارد).



کلمات دیگر: