کلمه جو
صفحه اصلی

معکل

فرهنگ فارسی

سوزن و آلت دوختن که شبانان با خود دارند . جمع معاکل .

لغت نامه دهخدا

معکل. [ م ِ ک َ ] ( ع اِ ) سوزن و آلت دوختن که شبانان با خود دارند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ازناظم الاطباء ). سوزن چوپان که از درخت گیرد. ج ، معاکل. ( از اقرب الموارد ) ( از محیط المحیط ). || عصای شبان که بدان برگ می افشاند. ( ناظم الاطباء ).

معکل. [ م َ ک َ ] ( ع اِ )جایی که در آن کسی را نگاه می دارند. ( ناظم الاطباء ).جایی که کسی را در آن حبس کنند یا بر زمین زنند. ( از اقرب الموارد ). محبس. توقیفگاه. ( از محیط المحیط ). || گرفتگی و ضبط و حبس. ( ناظم الاطباء ).

معکل . [ م َ ک َ ] (ع اِ)جایی که در آن کسی را نگاه می دارند. (ناظم الاطباء).جایی که کسی را در آن حبس کنند یا بر زمین زنند. (از اقرب الموارد). محبس . توقیفگاه . (از محیط المحیط). || گرفتگی و ضبط و حبس . (ناظم الاطباء).


معکل . [ م ِ ک َ ] (ع اِ) سوزن و آلت دوختن که شبانان با خود دارند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ازناظم الاطباء). سوزن چوپان که از درخت گیرد. ج ، معاکل . (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || عصای شبان که بدان برگ می افشاند. (ناظم الاطباء).



کلمات دیگر: