کلمه جو
صفحه اصلی

اصهبی

لغت نامه دهخدا

اصهبی. [ اَ هََ بی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به اصهب. و تأنیث آن اصهبیة است. رجوع به اصهب و اصهبیة و اصهبیات شود.

اصهبی. [ اَ هََ ] ( اِخ ) عوف بن کعب بن حرث بن سعدبن عمروبن ذهل بن مران بن جعفی بن سعد. تیره ای از جعفی است و منسوب به اصهب. و بسیاری به وی منسوب اند از آنجمله شراحیل بن شیطان بن حرث بن اصهب جعفی اصهبی ، که قیس بن سلمةبن شراحیل از فرزندان اوست و وی را صحبتی است. ( از اللباب فی تهذیب الانساب چ قاهره ص 57 ).

اصهبی . [ اَ هََ ] (اِخ ) عوف بن کعب بن حرث بن سعدبن عمروبن ذهل بن مران بن جعفی بن سعد. تیره ای از جعفی است و منسوب به اصهب . و بسیاری به وی منسوب اند از آنجمله شراحیل بن شیطان بن حرث بن اصهب جعفی اصهبی ، که قیس بن سلمةبن شراحیل از فرزندان اوست و وی را صحبتی است . (از اللباب فی تهذیب الانساب چ قاهره ص 57).


اصهبی . [ اَ هََ بی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به اصهب . و تأنیث آن اصهبیة است . رجوع به اصهب و اصهبیة و اصهبیات شود.



کلمات دیگر: