رونق . طراوت . زیب و فر
بوی و رنگ
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
بوی و رنگ. [ ی ُ رَ ] ( ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) رونق. طراوت. زیب و فر :
در آن شارسان کرد چندان درنگ
که آتشکده گشت با بوی و رنگ.
نماند بدین بوم و بر بوی و رنگ.
خود آن بوی را هم درنگی نبینم.
در آن شارسان کرد چندان درنگ
که آتشکده گشت با بوی و رنگ.
فردوسی.
چو خاقان به ایران درآمد بجنگ نماند بدین بوم و بر بوی و رنگ.
فردوسی.
ز باغت بجز بوی و رنگی نبینم خود آن بوی را هم درنگی نبینم.
خاقانی.
کلمات دیگر: