کلمه جو
صفحه اصلی

نماندن

فرهنگ فارسی

رفتن . اقامت نکردن . دوام نیاوردن . مقابل ماندن . یا مردن . در گذشتن .

لغت نامه دهخدا

نماندن. [ ن َ دَ ] ( مص منفی ) رفتن. اقامت نکردن. دوام نیاوردن. مقابل ماندن. || مردن. درگذشتن. ( یادداشت مؤلف ) : چون عم او اردشیر که جای پدرش گرفته بود نماند. ( فارسنامه ابن بلخی ). در آن وقت که حالت شیخ به کمال رسیده بود و پیر ابوالفضل حسن نمانده. ( اسرارالتوحید ص 17 ). در موصل نماند سن او به نودوشش رسید. ( جامعالتواریخ ).
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نمانده ست.
حافظ.
|| رها نکردن. نگذاشتن. ( یادداشت مؤلف ) :
نماند ایچ در دشت اسبان یله
بیاورد چوپان به میدان گله.
فردوسی.

واژه نامه بختیاریکا

بید نکِردِن

پیشنهاد کاربران

تبدیل کردن زمینه به دایره – نماندن در پیش از اسلام اجرا میشده و به این صورت بوده که زمینه را یکباره از چهار ضلعی به دایره تبدیل میکردند، به این شکل که که آجر را به گونه ای می چیدند که به حالت دوار در آید، یعنی آجرها با سطح مقطع کامل روی آجر قبلی قرار نگرفته و رج بالاتر با قرار دادن گاز به شکل دایره نزدیکتر میشد، که این تبدیل در ارتفاع بلندی میسر بود. زمانی که از این شیوه استفاده شود نیازی به تبدیل کردن زمینه از چهار گوش به هشت نیست. ( و یا تبدیل 6 به 12 در گنبد کمبیزه ) ولی گاهی پیش از اسلام ابتدا زمینه را هشت و نیم هشت میکردند و سپس می نماندند که این خود باعث میشد ارتفاع کمتری را شامل شود. .

باقی نگذاردن؛فعل گذرای به مفعول می سازد.


کلمات دیگر: