کلمه جو
صفحه اصلی

خریع

لغت نامه دهخدا

خریع. [ خ َ ] ( ع ص ، اِ ) لفج شتر که آویزان باشد. || شتر ماده دیوانه. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). || زن فاجر. || زن که دوتاه شود از نرمی. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). || مدهوش. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( اقرب الموارد ). || شکسته. مکسر. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ).

خریع. [ خ ِرْ ری ]( ع اِ ) تافغیت. نبات عصفر. قرطم بهرم. بهرمان. احریض. مریق . ( یادداشت بخط مؤلف ) : عصفر است و گفته شود صاحب مفرده گوید که نوعی از خر شف است که به زبان بربری تافغیت خوانند. ( اختیارات بدیعی ).

خریع. [ خ َ ] (ع ص ، اِ) لفج شتر که آویزان باشد. || شتر ماده ٔ دیوانه . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). || زن فاجر. || زن که دوتاه شود از نرمی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). || مدهوش . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (اقرب الموارد). || شکسته . مکسر. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ).


خریع. [ خ ِرْ ری ](ع اِ) تافغیت . نبات عصفر. قرطم بهرم . بهرمان . احریض . مریق . (یادداشت بخط مؤلف ) : عصفر است و گفته شود صاحب مفرده گوید که نوعی از خر شف است که به زبان بربری تافغیت خوانند. (اختیارات بدیعی ).



کلمات دیگر: