خزز. [ خ ُ زَ ] (اِخ ) ابن مَعَصب . از محدثان بوده است . (از منتهی الارب ).
خزز
لغت نامه دهخدا
خزز. [ خ ُ زَ ] (اِخ ) اسبی است مر بنی یربوع را. (منتهی الارب ).
خزز. [ خ ُ زَ ] (ع اِ) خرگوش نر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ). ج ، خَزّان ، اَخِزّه .
خزز. [ خ ُ زَ ] ( ع اِ ) خرگوش نر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از تاج العروس ). ج ، خَزّان ، اَخِزّه.
خزز. [ خ ُ زَ ] ( اِخ ) اسبی است مر بنی یربوع را. ( منتهی الارب ).
خزز. [ خ ُ زَ ] ( اِخ ) ابن مَعَصب. از محدثان بوده است. ( از منتهی الارب ).
خزز. [ خ ُ زَ ] ( اِخ ) اسبی است مر بنی یربوع را. ( منتهی الارب ).
خزز. [ خ ُ زَ ] ( اِخ ) ابن مَعَصب. از محدثان بوده است. ( از منتهی الارب ).
کلمات دیگر: