طفلی که مرکب از نی کند . بچه ای که به روی نی سواری می کند . بچه ای که به روی نی سواری می کند .
نی سوار
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
نی سوار. [ ن َ / ن ِ س َ ] ( ص مرکب ) طفلی که مرکب از نی کند. ( آنندراج ). بچه ای که به روی نی سواری می کند. ( ناظم الاطباء ) :
کس نی سوار دیدکه باشد مصاف دار
وز نی ستور دید که در ره غبار کرد.
هر طفل نی سوار کند تازیانه اش.
مرکب نی بار شد بر نی سوار خویشتن.
در چشم خود سواره ولیکن پیاده ایم.
کس نی سوار دیدکه باشد مصاف دار
وز نی ستور دید که در ره غبار کرد.
خاقانی.
نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت هر طفل نی سوار کند تازیانه اش.
صائب.
زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشت مرکب نی بار شد بر نی سوار خویشتن.
صائب.
چون طفل نی سوار به میدان روزگاردر چشم خود سواره ولیکن پیاده ایم.
صائب.
کلمات دیگر: