تغییر شکل دادن، تغییر ماهیت دادن، مسخ کردن
مسخ کردن
مترادف و متضاد
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - بصورت زشتی در آوردن . ۲- روح انسان راپس از مفارقت از بدن ببدن حیوانی در آوردن . ۳- شخصی را تبدیل بشیئی کردن : چون زنی از کار بد شد روی زرد مسخ کرد او را خدا و زهره کرد . ( مثنوی )
پیشنهاد کاربران
بهش گفتم من مَسْخ توام. هاج و واج با چشمای گرد شده زل زد بهم و با زبون بی زبونی ازم توضیح بیشتر خواست. گفتم مَسْخ یعنی اونقدر تو وجود کسی یا چیزی غرق بشى که اراده انجام کاری رو به میل خودت نداشته باشی، که یادت بره خودت هم وجود داری. .
هو
تناسخ یا مسخ شدن عبارتست از خروج روح انسان و ورود آن به جسم دیگری اعم از انسان و حیوان ، که این اعتقاد از دیدگاه اسلام مردود و حرام میباشد .
امام رضا ( ع ) در عیون اخبار الرضا جلد دوم فرموده اند :
کسانی که به تناسخ اعتقاد داشته با شند به خداوند کفر و رزیده اند.
تناسخیه از فرق ضاله می باشد. ( فرهنگ فرق اسلامی سه جلد از دکتر حسن خمینی ) .
تناسخ یا مسخ شدن عبارتست از خروج روح انسان و ورود آن به جسم دیگری اعم از انسان و حیوان ، که این اعتقاد از دیدگاه اسلام مردود و حرام میباشد .
امام رضا ( ع ) در عیون اخبار الرضا جلد دوم فرموده اند :
کسانی که به تناسخ اعتقاد داشته با شند به خداوند کفر و رزیده اند.
تناسخیه از فرق ضاله می باشد. ( فرهنگ فرق اسلامی سه جلد از دکتر حسن خمینی ) .
کلمات دیگر: