قطع شده و بریده شده و مقطوع .
مقطوعه
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
( مقطوعة ) مقطوعة. [ م َ ع َ ] ( ع ص ) تأنیث مقطوع. ج ، مقطوعات. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). و رجوع به مقطوع شود. || قطعه ( شعر ). ج ، مقطوعات : ملح من مقطوعاته فی کل فن قال :
یا حبذاالکأس من یدی قمر
یخطر فی معرض من الشفق
بدا و عین الدجی محمرة
اجفانها من سلافةالفلق.
مقطوعه. [ م َ ع َ / ع ِ ] ( از ع ، ص ) قطع شده و بریده شده و مقطوع. ( ناظم الاطباء ).
یا حبذاالکأس من یدی قمر
یخطر فی معرض من الشفق
بدا و عین الدجی محمرة
اجفانها من سلافةالفلق.
( از یتیمة الدهر ج 3 ص 262 و 263 ).
مقطوعه. [ م َ ع َ / ع ِ ] ( از ع ، ص ) قطع شده و بریده شده و مقطوع. ( ناظم الاطباء ).
مقطوعه . [ م َ ع َ / ع ِ ] (از ع ، ص ) قطع شده و بریده شده و مقطوع . (ناظم الاطباء).
مقطوعة. [ م َ ع َ ] (ع ص ) تأنیث مقطوع . ج ، مقطوعات . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مقطوع شود. || قطعه (شعر). ج ، مقطوعات : ملح من مقطوعاته فی کل فن قال :
یا حبذاالکأس من یدی قمر
یخطر فی معرض من الشفق
بدا و عین الدجی محمرة
اجفانها من سلافةالفلق .
یا حبذاالکأس من یدی قمر
یخطر فی معرض من الشفق
بدا و عین الدجی محمرة
اجفانها من سلافةالفلق .
(از یتیمة الدهر ج 3 ص 262 و 263).
پیشنهاد کاربران
هو
قصیده.
قصیده.
مَقْطُوعَةٍ�: گسستنی و قطع شدنی
کلمات دیگر: