گزش
فارسی به انگلیسی
فارسی به عربی
عضة
مترادف و متضاد
نیش، گاز، گزش، گزندگی
فرهنگ فارسی
عمل گزیدن، گزایش هم گفته شده
( اسم ) ۱ - گزیدن لسع : من بفریاد از عنای سبش ( سپش ) نیش از الماس دارد او به گزش . ( طیان ) ۲ - نواختن آلات زهی ( ذوات الاوتار ) بازخمه مقابل کشش . ۳ - ( اسم ) دو نوت کوچک است که اولی همان نوت اصلی و دومی پیشای تحتانی یا فوقانی نوت اصلی است . گزش بوسیل. دو لا چنگهای کوچک نوشته میشود و اگر پیشای تحتانی شرکت کند در وسط آن علامت خط گذارند ( در این دو صورت گزش ساده است ) . ممکن است مضاعف هم باشد یعنی از چهار نوت کوچک تشکیل شود .
( اسم ) ۱ - گزیدن لسع : من بفریاد از عنای سبش ( سپش ) نیش از الماس دارد او به گزش . ( طیان ) ۲ - نواختن آلات زهی ( ذوات الاوتار ) بازخمه مقابل کشش . ۳ - ( اسم ) دو نوت کوچک است که اولی همان نوت اصلی و دومی پیشای تحتانی یا فوقانی نوت اصلی است . گزش بوسیل. دو لا چنگهای کوچک نوشته میشود و اگر پیشای تحتانی شرکت کند در وسط آن علامت خط گذارند ( در این دو صورت گزش ساده است ) . ممکن است مضاعف هم باشد یعنی از چهار نوت کوچک تشکیل شود .
نوعی زینت که با اشارۀ سریع به نت مجاور و بازگشت به نت اصلی اجرا میشود
فرهنگ معین
(گَ زِ ) (اِمص . ) گزیدن .
لغت نامه دهخدا
گزش. [ گ َ زِ ] ( اِمص ) گزیدن. گز کردن چنانکه پارچه را. || ( اِ ) گز :... ایدون گویند که عصای موسی ده گزش بالا بود و ده گز بالای موسی بود و موسی بیست گزش از زمین برجست و عصا بزد بر کعب پای عوج بن عنق برآمد. ( ترجمه طبری بلعمی ). و به اخبار مغازی اندر ایدون است که بدان هنگام که طوفان نوح علیه السلام بود همه جهان آب گرفت و زبر هر کوهی کز آن بلندتر نبود بجهان اندر چهل گزش آب از سر آن کوه بررفته بود... ( ترجمه طبری بلعمی ).
گزش. [ گ َ زِ ] ( اِمص ) گزیدن. لَسع. لَدغ. ( منتهی الارب ) :
من بفریاد از عنای سبش
نیش از الماس دارد او به گزش.
گزش. [ گ َ زِ ] ( اِمص ) گزیدن. لَسع. لَدغ. ( منتهی الارب ) :
من بفریاد از عنای سبش
نیش از الماس دارد او به گزش.
طیان.
|| با زخمه زدن ذوات الاوتار، مقابل کشش.گزش . [ گ َ زِ ] (اِمص ) گزیدن . گز کردن چنانکه پارچه را. || (اِ) گز : ... ایدون گویند که عصای موسی ده گزش بالا بود و ده گز بالای موسی بود و موسی بیست گزش از زمین برجست و عصا بزد بر کعب پای عوج بن عنق برآمد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و به اخبار مغازی اندر ایدون است که بدان هنگام که طوفان نوح علیه السلام بود همه ٔ جهان آب گرفت و زبر هر کوهی کز آن بلندتر نبود بجهان اندر چهل گزش آب از سر آن کوه بررفته بود... (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
گزش . [ گ َ زِ ] (اِمص ) گزیدن . لَسع. لَدغ . (منتهی الارب ) :
من بفریاد از عنای سبش
نیش از الماس دارد او به گزش .
|| با زخمه زدن ذوات الاوتار، مقابل کشش .
من بفریاد از عنای سبش
نیش از الماس دارد او به گزش .
طیان .
|| با زخمه زدن ذوات الاوتار، مقابل کشش .
فرهنگ عمید
عمل گزیدن.
فرهنگستان زبان و ادب
{mordent} [موسیقی] نوعی زینت که با اشارۀ سریع به نت مجاور و بازگشت به نت اصلی اجرا می شود
کلمات دیگر: