طپش و خفقان قلبی که از شعف یا از هول و ترس عارض شود .
زیخ
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
زیخ . (اِ) رجوع به زیج ذیل معنی پنجم شود.
زیخ . [ زَ ] (ع مص ) زاخ َ زَیْخاً و زَیَخاناً؛ جور و ستم نمودن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دور شدن . || یکسو گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
زیخ. [ زَ ] ( ع مص ) زاخ َ زَیْخاً و زَیَخاناً؛ جور و ستم نمودن. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || دور شدن. || یکسو گردیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
زیخ. ( اِ ) رجوع به زیج ذیل معنی پنجم شود.
زیخ. ( اِ ) طپش و خفقان قلبی که از شعف یا از هول و ترس عارض شود. ( ناظم الاطباء ) ( از لسان العجم شعوری ج 2 ص 42 ب ).
زیخ. ( اِ ) رجوع به زیج ذیل معنی پنجم شود.
زیخ. ( اِ ) طپش و خفقان قلبی که از شعف یا از هول و ترس عارض شود. ( ناظم الاطباء ) ( از لسان العجم شعوری ج 2 ص 42 ب ).
زیخ . (اِ) طپش و خفقان قلبی که از شعف یا از هول و ترس عارض شود. (ناظم الاطباء) (از لسان العجم شعوری ج 2 ص 42 ب ).
کلمات دیگر: