کلمه جو
صفحه اصلی

شکاست

لغت نامه دهخدا

شکاست. [ ش ِ س َ ] ( از ع ، اِمص )شکاسة. بدخویی. درشتخویی. ( یادداشت مؤلف ) : پادشاهی بود گوهر نفس او از شراست مطبوع و پناه خلق او بر شکاست موضوع. ( المضاف الی بدایع الازمان ).

شکاسة. [ ش َ س َ ] ( ع مص ) دشوارخوی گردیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). بدخوی و دشوارخوی گردیدن. ( ناظم الاطباء ). بدخو شدن. ( المصادر زوزنی ). صعب خو شدن. ( تاج المصادر بیهقی ). و رجوع به شکاست شود.

شکاست . [ ش ِ س َ ] (از ع ، اِمص )شکاسة. بدخویی . درشتخویی . (یادداشت مؤلف ) : پادشاهی بود گوهر نفس او از شراست مطبوع و پناه خلق او بر شکاست موضوع . (المضاف الی بدایع الازمان ).



کلمات دیگر: