کلمه جو
صفحه اصلی

سموق

لغت نامه دهخدا

سموق. [ س ُ ] ( ع مص ) بلند شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ). بلند شدن و دراز گردیدن تره. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).

سموق.[ س َ ] ( ع اِ ) تتم و آن نوعی از سردرخت است ترش مزه شهوت طعام آرد و قطع اسهال مزمن کند و سرمه بنقوع آن سلاقی و رمد را نفع دهد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).

سموق . [ س ُ ] (ع مص ) بلند شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). بلند شدن و دراز گردیدن تره . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).


سموق .[ س َ ] (ع اِ) تتم و آن نوعی از سردرخت است ترش مزه شهوت طعام آرد و قطع اسهال مزمن کند و سرمه ٔ بنقوع آن سلاقی و رمد را نفع دهد. (منتهی الارب ) (آنندراج ).



کلمات دیگر: