کلمه جو
صفحه اصلی

سموح

لغت نامه دهخدا

سموح. [ س َ ] ( ع ص ) جوانمرد. ( آنندراج ). نیکوکار. منعم. کریم النفس. متواضع و جوانمرد و سخی. ( ناظم الاطباء ).

سموح. [ س ُ ] ( ع مص ) جوانمرد گردیدن. || جوانمردی کردن و بخشیدن. ( منتهی الارب ).

سموح . [ س َ ] (ع ص ) جوانمرد. (آنندراج ). نیکوکار. منعم . کریم النفس . متواضع و جوانمرد و سخی . (ناظم الاطباء).


سموح . [ س ُ ] (ع مص ) جوانمرد گردیدن . || جوانمردی کردن و بخشیدن . (منتهی الارب ).



کلمات دیگر: