( مصدر ) ۱ - وادار بدیدن کردن . ۲ - منتظر شدن . ۳ - مشوش شدن پریشان شدن .
نگران گردیدن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
نگران گردیدن. [ ن ِ گ َ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) نگران شدن. رو به چیزی یا کسی کردن. نگریستن :
همه گفتند به خوبان بنباید نگریست
دل ببردند ضرورت نگران گردیدیم.
آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان
جائی فکند دور و نگردد نگرانشان.
همه گفتند به خوبان بنباید نگریست
دل ببردند ضرورت نگران گردیدیم.
سعدی.
|| اعتنا و توجه کردن : آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان
جائی فکند دور و نگردد نگرانشان.
منوچهری.
|| دلواپس شدن. مضطرب و پریشان دل شدن. و رجوع به نگران شدن شود.کلمات دیگر: