نگونسار شدن
فارسی به انگلیسی
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - واژگون شدن سرازیر شدن : یکی نیزه انداخت بر پشت اوی نگون سار شد خنجر از مشت اوی . ۲ - کج شدن .
لغت نامه دهخدا
نگونسار شدن. [ ن ِ ش ُدَ ] ( مص مرکب ) نگونسار گشتن. نگونسار گردیدن. سرنگون شدن. نگون شدن. فروافتادن. به خاک افتادن. به زمین آمدن. با سر به زمین آمدن. سقوط کردن :
یکی نیزه انداخت بر پشت اوی
نگونسار شد خنجر از مشت اوی.
نگونسار شد مرد یزدان پرست.
دلش طاقت نبرد از عشق دلدار
رمیده هوش گشت و شد نگونسار.
خر نگونسار گشت و بار افتاد.
عشق تا نیست خِرَد تیغ زبانی دارد
صبح چون شد عَلَم شمع نگونسار شود.
نگونسار گشتند از ابر سیاه
کشان از هوا نیزه و تخت شاه.
نگونسار گردد چو فرزین شود.
بر دار محن گشته عدوی تو نگونسار
چون خوشه انگور بر آوند شکسته.
آنکه نگونسار شد مباد سرافراز
وآنکه سرافراز شد مباد نگونسار.
مبادا هیچ با عامت سر و کار
که از فطرت شوی ناگه نگونسار.
نگونسار شد تخت ساسانیان
از آن زشت کردار ایرانیان.
نگونسار گشته همه فر و تخت.
کنون چشم تیره شدو خیره بخت
نگونسار گشته سر تاج و تخت.
سر تخت ترکان نگونسار شد.
یکی نیزه انداخت بر پشت اوی
نگونسار شد خنجر از مشت اوی.
فردوسی.
جهان دیده از تیر ترکان بخست نگونسار شد مرد یزدان پرست.
فردوسی.
گفتند این تابوت را به بتخانه برید و بتان را بر سر این تابوت نهید، همچنان کردند، بتان نگونسار شدند. ( قصص الانبیاء ص 141 ).هفتاد بتخانه بودند، بت عظیم دید نام او ملون بر تخت نشانده. گفت جرجیس شما را می خواند، همه نگونسار شدند. ( قصص الانبیاء ص 191 ).دلش طاقت نبرد از عشق دلدار
رمیده هوش گشت و شد نگونسار.
نظامی.
چون به مقصد رسم که بر سر راه خر نگونسار گشت و بار افتاد.
عطار.
|| از پای درآمدن. نگون شدن : عشق تا نیست خِرَد تیغ زبانی دارد
صبح چون شد عَلَم شمع نگونسار شود.
صائب ( از آنندراج ).
|| سرازیر شدن. از بالا به پائین آمدن. نزول کردن. فروآمدن : نگونسار گشتند از ابر سیاه
کشان از هوا نیزه و تخت شاه.
فردوسی.
پیاده که او راست آیین شودنگونسار گردد چو فرزین شود.
نظامی.
|| از پای آویخته شدن. وارونه و سرته آویزان شدن : بر دار محن گشته عدوی تو نگونسار
چون خوشه انگور بر آوند شکسته.
سوزنی.
|| سرافکنده شدن. مقابل سرافراز شدن : آنکه نگونسار شد مباد سرافراز
وآنکه سرافراز شد مباد نگونسار.
سوزنی.
|| منحرف شدن : مبادا هیچ با عامت سر و کار
که از فطرت شوی ناگه نگونسار.
شبستری.
|| زیروزبر شدن. واژگون شدن. وارون شدن. تباه شدن : نگونسار شد تخت ساسانیان
از آن زشت کردار ایرانیان.
فردوسی.
گرفتند و بستند در بند سخت نگونسار گشته همه فر و تخت.
فردوسی.
- نگونسار شدن سر تخت ( تاج و تخت ) کسی ؛ از اوج عزت فروافتادن. دچار ادبار و تیره روزی شدن. به ذلت و خواری افتادن از پس عزت : کنون چشم تیره شدو خیره بخت
نگونسار گشته سر تاج و تخت.
فردوسی.
به دست من اندر گرفتار شدسر تخت ترکان نگونسار شد.
نگونسار شدن . [ ن ِ ش ُدَ ] (مص مرکب ) نگونسار گشتن . نگونسار گردیدن . سرنگون شدن . نگون شدن . فروافتادن . به خاک افتادن . به زمین آمدن . با سر به زمین آمدن . سقوط کردن :
یکی نیزه انداخت بر پشت اوی
نگونسار شد خنجر از مشت اوی .
جهان دیده از تیر ترکان بخست
نگونسار شد مرد یزدان پرست .
گفتند این تابوت را به بتخانه برید و بتان را بر سر این تابوت نهید، همچنان کردند، بتان نگونسار شدند. (قصص الانبیاء ص 141).هفتاد بتخانه بودند، بت عظیم دید نام او ملون بر تخت نشانده . گفت جرجیس شما را می خواند، همه نگونسار شدند. (قصص الانبیاء ص 191).
دلش طاقت نبرد از عشق دلدار
رمیده هوش گشت و شد نگونسار.
چون به مقصد رسم که بر سر راه
خر نگونسار گشت و بار افتاد.
|| از پای درآمدن . نگون شدن :
عشق تا نیست خِرَد تیغ زبانی دارد
صبح چون شد عَلَم شمع نگونسار شود.
|| سرازیر شدن . از بالا به پائین آمدن . نزول کردن . فروآمدن :
نگونسار گشتند از ابر سیاه
کشان از هوا نیزه و تخت شاه .
پیاده که او راست آیین شود
نگونسار گردد چو فرزین شود.
|| از پای آویخته شدن . وارونه و سرته آویزان شدن :
بر دار محن گشته عدوی تو نگونسار
چون خوشه ٔ انگور بر آوند شکسته .
|| سرافکنده شدن . مقابل سرافراز شدن :
آنکه نگونسار شد مباد سرافراز
وآنکه سرافراز شد مباد نگونسار.
|| منحرف شدن :
مبادا هیچ با عامت سر و کار
که از فطرت شوی ناگه نگونسار.
|| زیروزبر شدن . واژگون شدن . وارون شدن . تباه شدن :
نگونسار شد تخت ساسانیان
از آن زشت کردار ایرانیان .
گرفتند و بستند در بند سخت
نگونسار گشته همه فر و تخت .
- نگونسار شدن سر تخت (تاج و تخت ) کسی ؛ از اوج عزت فروافتادن . دچار ادبار و تیره روزی شدن . به ذلت و خواری افتادن از پس عزت :
کنون چشم تیره شدو خیره بخت
نگونسار گشته سر تاج و تخت .
به دست من اندر گرفتار شد
سر تخت ترکان نگونسار شد.
- نگونسار شدن سر چیزی ؛ پست شدن :
به دست من اندر گرفتار شد
سر بخت ترکان نگونسار شد.
جهاندار یزدان مرا یار گشت
سر بخت دشمن نگونسار گشت .
یکی نیزه انداخت بر پشت اوی
نگونسار شد خنجر از مشت اوی .
فردوسی .
جهان دیده از تیر ترکان بخست
نگونسار شد مرد یزدان پرست .
فردوسی .
گفتند این تابوت را به بتخانه برید و بتان را بر سر این تابوت نهید، همچنان کردند، بتان نگونسار شدند. (قصص الانبیاء ص 141).هفتاد بتخانه بودند، بت عظیم دید نام او ملون بر تخت نشانده . گفت جرجیس شما را می خواند، همه نگونسار شدند. (قصص الانبیاء ص 191).
دلش طاقت نبرد از عشق دلدار
رمیده هوش گشت و شد نگونسار.
نظامی .
چون به مقصد رسم که بر سر راه
خر نگونسار گشت و بار افتاد.
عطار.
|| از پای درآمدن . نگون شدن :
عشق تا نیست خِرَد تیغ زبانی دارد
صبح چون شد عَلَم شمع نگونسار شود.
صائب (از آنندراج ).
|| سرازیر شدن . از بالا به پائین آمدن . نزول کردن . فروآمدن :
نگونسار گشتند از ابر سیاه
کشان از هوا نیزه و تخت شاه .
فردوسی .
پیاده که او راست آیین شود
نگونسار گردد چو فرزین شود.
نظامی .
|| از پای آویخته شدن . وارونه و سرته آویزان شدن :
بر دار محن گشته عدوی تو نگونسار
چون خوشه ٔ انگور بر آوند شکسته .
سوزنی .
|| سرافکنده شدن . مقابل سرافراز شدن :
آنکه نگونسار شد مباد سرافراز
وآنکه سرافراز شد مباد نگونسار.
سوزنی .
|| منحرف شدن :
مبادا هیچ با عامت سر و کار
که از فطرت شوی ناگه نگونسار.
شبستری .
|| زیروزبر شدن . واژگون شدن . وارون شدن . تباه شدن :
نگونسار شد تخت ساسانیان
از آن زشت کردار ایرانیان .
فردوسی .
گرفتند و بستند در بند سخت
نگونسار گشته همه فر و تخت .
فردوسی .
- نگونسار شدن سر تخت (تاج و تخت ) کسی ؛ از اوج عزت فروافتادن . دچار ادبار و تیره روزی شدن . به ذلت و خواری افتادن از پس عزت :
کنون چشم تیره شدو خیره بخت
نگونسار گشته سر تاج و تخت .
فردوسی .
به دست من اندر گرفتار شد
سر تخت ترکان نگونسار شد.
فردوسی .
- نگونسار شدن سر چیزی ؛ پست شدن :
به دست من اندر گرفتار شد
سر بخت ترکان نگونسار شد.
فردوسی .
جهاندار یزدان مرا یار گشت
سر بخت دشمن نگونسار گشت .
فردوسی .
کلمات دیگر: