کلمه جو
صفحه اصلی

خوستن

لغت نامه دهخدا

خوستن. [ خوَس ْ / خُس ْ / خو ت َ ] ( مص ) پرسیدن. سؤال کردن. پرسش کردن. استفسار کردن. ( ناظم الاطباء ).

خوستن. [ خوَس ْ / خُس ْ ت َ ] ( مص ) خواستن. ( یادداشت مؤلف ). خواهیدن :
گر جاه و آبروی خوهی معصیت مورز
از طاعت خدای طلب آبروی وجاه.
سوزنی.
شاها مترس خون ستمکاره ریختن
می ریزبی محابا خوه شای و خوه مشای.
سوزنی.
گر می بخوهی کشت چه امروز و چه فردا
ور داد خوهی داد چه فردا و چه امروز.
سوزنی.
خواه اسب وفا زین کن و زی مهر رهی تاز
خوه تیغ جفا آخته کن کین ز رهی توز.
سوزنی.
تا از بت و از می سخن انگیزد شاعر
می خوه ز بتان ختن و تبت و قرقیز.
سوزنی.

خوستن . [ خوَس ْ / خُس ْ / خو ت َ ] (مص ) پرسیدن . سؤال کردن . پرسش کردن . استفسار کردن . (ناظم الاطباء).


خوستن . [ خوَس ْ / خُس ْ ت َ ] (مص ) خواستن . (یادداشت مؤلف ). خواهیدن :
گر جاه و آبروی خوهی معصیت مورز
از طاعت خدای طلب آبروی وجاه .

سوزنی .


شاها مترس خون ستمکاره ریختن
می ریزبی محابا خوه شای و خوه مشای .

سوزنی .


گر می بخوهی کشت چه امروز و چه فردا
ور داد خوهی داد چه فردا و چه امروز.

سوزنی .


خواه اسب وفا زین کن و زی مهر رهی تاز
خوه تیغ جفا آخته کن کین ز رهی توز.

سوزنی .


تا از بت و از می سخن انگیزد شاعر
می خوه ز بتان ختن و تبت و قرقیز.

سوزنی .




کلمات دیگر: