کوس زدن
فارسی به انگلیسی
لغت نامه دهخدا
کوس زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) کوس فروکوفتن. ( فرهنگ فارسی معین ). آواز برآوردن از کوس. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). کوس نواختن. طبل کوفتن :
بزد بوق و کوس و سپه برنشاند
به کردار آتش از آنجا براند.
بشد تا سر مرز ایران چو باد.
سواران سوی رزم کردند رای.
به کشمیر و کابل فراوان مپای.
با باد صبا بید کند کوس همی.
ای صاحبی که خطبه دولت به نام توست
کوس شهنشهی زده از طرف بام توست.
که کوس ( ( رَب ِّ هَب ْ لی ) ) می زنند از پیش میدانش.
به سلطانی علم بر هفت خوان زد.
مشاطه ٔجمال تو لطف ازل شده.
تا ابد کوس وفایی می زنم.
گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت.
شحنه عشقت سرای عقل در طبطاب داشت.
کوس غارت می زند در ملک تقوی روی تو.
- کوس لمن الملک زدن ؛ دعوی الوهیت کردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). خود را دارای قدرت و نیروی عظیم دیدن. اقتباسی از آیه شریفه ٔ: لمن الملک الیوم لله الواحد القهار . ( از امثال و حکم ص 246 ) :
بزد بوق و کوس و سپه برنشاند
به کردار آتش از آنجا براند.
فردوسی.
بزد کوس رویین و روزی بدادبشد تا سر مرز ایران چو باد.
فردوسی.
بزد کوس رویین و هندی درای سواران سوی رزم کردند رای.
فردوسی.
بزن کوس رویین و شیپور و نای به کشمیر و کابل فراوان مپای.
فردوسی.
هنگام سحر ابر زند کوس همی با باد صبا بید کند کوس همی.
منوچهری ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 149 ).
گفتند سخت صواب است و روان کردند و کوس می زدند و حزم نگاه می داشتند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 354 ). فرموده بود که کوس نباید زد. ( تاریخ بیهقی ، ایضاً ص 79 ). اعیان و مقدمان را بخواندندو خوارزمشاه را بدیدند و بازگشتند و سوار بایستادندو کوس جنگ بزدند. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 348 ).ای صاحبی که خطبه دولت به نام توست
کوس شهنشهی زده از طرف بام توست.
سوزنی.
سلیمان است این همت به ملک خاص درویشی که کوس ( ( رَب ِّ هَب ْ لی ) ) می زنند از پیش میدانش.
خاقانی.
به دولت کوس شاهی در جهان زدبه سلطانی علم بر هفت خوان زد.
نظامی ( الحاقی ).
آوازه وصال تو کوس ابد زده مشاطه ٔجمال تو لطف ازل شده.
عطار.
روز و شب بر درگه سلطان جان تا ابد کوس وفایی می زنم.
عطار.
چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوارگو بوق ملامت بزن و کوس شناعت.
سعدی.
کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل شحنه عشقت سرای عقل در طبطاب داشت.
سعدی.
رسم تقوی می نهد در عشقبازی رای من کوس غارت می زند در ملک تقوی روی تو.
سعدی.
- کوس آسایش بزدن ؛ مانند شیپور راحت باش کشیدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ) : لشکر شاه رابدیدند و روز به آخر آمده بود کوس آسایش بزدند و بازگردیدند. ( اسکندرنامه نسخه نفیسی ، یادداشت ایضاً ).- کوس لمن الملک زدن ؛ دعوی الوهیت کردن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). خود را دارای قدرت و نیروی عظیم دیدن. اقتباسی از آیه شریفه ٔ: لمن الملک الیوم لله الواحد القهار . ( از امثال و حکم ص 246 ) :
کوس زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) کوس فروکوفتن . (فرهنگ فارسی معین ). آواز برآوردن از کوس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کوس نواختن . طبل کوفتن :
بزد بوق و کوس و سپه برنشاند
به کردار آتش از آنجا براند.
بزد کوس رویین و روزی بداد
بشد تا سر مرز ایران چو باد.
بزد کوس رویین و هندی درای
سواران سوی رزم کردند رای .
بزن کوس رویین و شیپور و نای
به کشمیر و کابل فراوان مپای .
هنگام سحر ابر زند کوس همی
با باد صبا بید کند کوس همی .
گفتند سخت صواب است و روان کردند و کوس می زدند و حزم نگاه می داشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 354). فرموده بود که کوس نباید زد. (تاریخ بیهقی ، ایضاً ص 79). اعیان و مقدمان را بخواندندو خوارزمشاه را بدیدند و بازگشتند و سوار بایستادندو کوس جنگ بزدند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 348).
ای صاحبی که خطبه ٔ دولت به نام توست
کوس شهنشهی زده از طرف بام توست .
سلیمان است این همت به ملک خاص درویشی
که کوس ((رَب ِّ هَب ْ لی )) می زنند از پیش میدانش .
به دولت کوس شاهی در جهان زد
به سلطانی علم بر هفت خوان زد.
آوازه ٔ وصال تو کوس ابد زده
مشاطه ٔجمال تو لطف ازل شده .
روز و شب بر درگه سلطان جان
تا ابد کوس وفایی می زنم .
چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار
گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت .
کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل
شحنه ٔ عشقت سرای عقل در طبطاب داشت .
رسم تقوی می نهد در عشقبازی رای من
کوس غارت می زند در ملک تقوی روی تو.
- کوس آسایش بزدن ؛ مانند شیپور راحت باش کشیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : لشکر شاه رابدیدند و روز به آخر آمده بود کوس آسایش بزدند و بازگردیدند. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی ، یادداشت ایضاً).
- کوس لمن الملک زدن ؛ دعوی الوهیت کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خود را دارای قدرت و نیروی عظیم دیدن . اقتباسی از آیه ٔ شریفه ٔ: لمن الملک الیوم لله الواحد القهار . (از امثال و حکم ص 246) :
آن دلبر عیار اگریار منستی
کوس لمن الملک زدن کار منستی .
- امثال :
کوس رسوایی ما بر سر بازار زدند .
کوس نادری هم بزنند بیدار نمی شود ؛ یعنی خوابش بسیار سنگین است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
|| مرادف کوس برکشیدن . (آنندراج ). کنایه از کوچ کردن :
آن ساز نما که چون زنی کوس
خیزد ز جهان هزار افسوس .
و رجوع به کوس برکشیدن شود. || تنه زدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دوش بر دوش یا پهلو به پهلو زدن . آسیب رساندن :
تبر از بس که زد به دشمن کوس
سرخ شد همچو لالکای خروس .
هنگام سحر ابر زند کوس همی
بر بید زند باد صبا کوس همی .
و رجوع به کوس شود.
- کوس زدن با کسی ؛ کنایه از دعوی برابری و همسری کردن و به مقابله ٔ حریف کردن و صف آراستن . (آنندراج ) :
رایت میمونت که شد چرخ تاب
کوس زده با علم آفتاب .
بزد بوق و کوس و سپه برنشاند
به کردار آتش از آنجا براند.
فردوسی .
بزد کوس رویین و روزی بداد
بشد تا سر مرز ایران چو باد.
فردوسی .
بزد کوس رویین و هندی درای
سواران سوی رزم کردند رای .
فردوسی .
بزن کوس رویین و شیپور و نای
به کشمیر و کابل فراوان مپای .
فردوسی .
هنگام سحر ابر زند کوس همی
با باد صبا بید کند کوس همی .
منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص 149).
گفتند سخت صواب است و روان کردند و کوس می زدند و حزم نگاه می داشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 354). فرموده بود که کوس نباید زد. (تاریخ بیهقی ، ایضاً ص 79). اعیان و مقدمان را بخواندندو خوارزمشاه را بدیدند و بازگشتند و سوار بایستادندو کوس جنگ بزدند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 348).
ای صاحبی که خطبه ٔ دولت به نام توست
کوس شهنشهی زده از طرف بام توست .
سوزنی .
سلیمان است این همت به ملک خاص درویشی
که کوس ((رَب ِّ هَب ْ لی )) می زنند از پیش میدانش .
خاقانی .
به دولت کوس شاهی در جهان زد
به سلطانی علم بر هفت خوان زد.
نظامی (الحاقی ).
آوازه ٔ وصال تو کوس ابد زده
مشاطه ٔجمال تو لطف ازل شده .
عطار.
روز و شب بر درگه سلطان جان
تا ابد کوس وفایی می زنم .
عطار.
چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار
گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت .
سعدی .
کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل
شحنه ٔ عشقت سرای عقل در طبطاب داشت .
سعدی .
رسم تقوی می نهد در عشقبازی رای من
کوس غارت می زند در ملک تقوی روی تو.
سعدی .
- کوس آسایش بزدن ؛ مانند شیپور راحت باش کشیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : لشکر شاه رابدیدند و روز به آخر آمده بود کوس آسایش بزدند و بازگردیدند. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ نفیسی ، یادداشت ایضاً).
- کوس لمن الملک زدن ؛ دعوی الوهیت کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خود را دارای قدرت و نیروی عظیم دیدن . اقتباسی از آیه ٔ شریفه ٔ: لمن الملک الیوم لله الواحد القهار . (از امثال و حکم ص 246) :
آن دلبر عیار اگریار منستی
کوس لمن الملک زدن کار منستی .
سنایی (از امثال و حکم ).
- امثال :
کوس رسوایی ما بر سر بازار زدند .
؟ (امثال و حکم ص 1246)
کوس نادری هم بزنند بیدار نمی شود ؛ یعنی خوابش بسیار سنگین است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
|| مرادف کوس برکشیدن . (آنندراج ). کنایه از کوچ کردن :
آن ساز نما که چون زنی کوس
خیزد ز جهان هزار افسوس .
شیخ ابوالفیض فیاضی (از آنندراج ).
و رجوع به کوس برکشیدن شود. || تنه زدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دوش بر دوش یا پهلو به پهلو زدن . آسیب رساندن :
تبر از بس که زد به دشمن کوس
سرخ شد همچو لالکای خروس .
رودکی .
هنگام سحر ابر زند کوس همی
بر بید زند باد صبا کوس همی .
منوچهری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
و رجوع به کوس شود.
- کوس زدن با کسی ؛ کنایه از دعوی برابری و همسری کردن و به مقابله ٔ حریف کردن و صف آراستن . (آنندراج ) :
رایت میمونت که شد چرخ تاب
کوس زده با علم آفتاب .
امیرخسرو (از آنندراج ).
کلمات دیگر: