سحرکاری. [ س ِ ] ( حامص مرکب ) عمل سحرکار. جادو و افسون کاری :
که این سحرکاری که من میکنم
نکردی بسحر بیان عنصری.
خجلت بروی زهره زهرا برافکند.
بسته خواب هزار عاشق پیش.
که سحر سامری بازی شمارد.
طبع بین تا چه سحرکاری کرد.
که این سحرکاری که من میکنم
نکردی بسحر بیان عنصری.
خاقانی.
مطرب بسحرکاری هاروت در سماع خجلت بروی زهره زهرا برافکند.
خاقانی.
خواب غمزش بسحرکاری خویش بسته خواب هزار عاشق پیش.
نظامی.
چنان در سحرکاری دست داردکه سحر سامری بازی شمارد.
نظامی.
چون مرا دولت تو یاری کردطبع بین تا چه سحرکاری کرد.
نظامی.