کلمه جو
صفحه اصلی

سحوج

لغت نامه دهخدا

سحوج . [ س ُ ] (ع مص ) خراشیده شدن . (آنندراج ). تراشیده شدن جلد. (غیاث ).


سحوج. [ س ُ ] ( ع مص ) خراشیده شدن. ( آنندراج ). تراشیده شدن جلد. ( غیاث ).

سحوج. [ س َ ] ( ع ص ) زن بسیار سوگند که قسم ها تراشد. ( منتهی الارب ). زن بسیار سوگند خورنده که شتاب کند در خوردن سوگند. ( از اقرب الموارد ).

سحوج . [ س َ ] (ع ص ) زن بسیار سوگند که قسم ها تراشد. (منتهی الارب ). زن بسیار سوگند خورنده که شتاب کند در خوردن سوگند. (از اقرب الموارد).



کلمات دیگر: