کلمه جو
صفحه اصلی

سحاء

لغت نامه دهخدا

سحاء. [ س ِ ] (ع اِ) ج ِ سحاءة، مهر نامه . رجوع به سحاءة و سحای شود. || سازنده ٔ بیل . (المنجد) (اقرب الموارد).


سحاء. [ س ِ ] ( ع اِ ) ج ِ سحاءة، مهر نامه. رجوع به سحاءة و سحای شود. || سازنده بیل. ( المنجد ) ( اقرب الموارد ).

سحاء. [ س َح ْ حا ] ( ع ص ) ( از س ح ح ) ریزان ، و منه یمین اﷲ سحاء؛ ای دائمة الصب بالمطا. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || ( از س ح ی ) آنکه خاک و گل را از زمین رندد. || باغبان که از بیل خیابان و غیره را آرایش دهد. ( منتهی الارب ).

سحاء. [ س َح ْ حا ] (ع ص ) (از س ح ح ) ریزان ، و منه یمین اﷲ سحاء؛ ای دائمة الصب بالمطا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (از س ح ی ) آنکه خاک و گل را از زمین رندد. || باغبان که از بیل خیابان و غیره را آرایش دهد. (منتهی الارب ).



کلمات دیگر: