کلمه جو
صفحه اصلی

سخری

لغت نامه دهخدا

سخری . [س ُ ری ی ] (ع ص ) مطیع و فرمانبردار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). و از این معنی است قوله تعالی : لیتخذ بعضهم بعضاً سخریاً. (قرآن 32/43). || آنکه مردم بر وی بسیار فسوس کنند. (منتهی الارب ).


سخری. [ س ُ ری ی ] ( ع مص ) نادان شمردن و سبک داشتن کسی را. ( منتهی الارب ).

سخری. [س ُ ری ی ] ( ع ص ) مطیع و فرمانبردار. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). و از این معنی است قوله تعالی : لیتخذ بعضهم بعضاً سخریاً. ( قرآن 32/43 ). || آنکه مردم بر وی بسیار فسوس کنند. ( منتهی الارب ).

سخری. [ س ِ ری ی ] ( ع مص ) تکلیف کردن کسی را به چیزی که نمیخواهد. || چیره شدن بر کسی. ( منتهی الارب ). || ( اِمص ) ریشخند. فسوس ، و از این معنی است قول خدای تعالی : فاتخذتموهم سخریاًحتی انسوکم ذکری. ( قرآن 110/23 سوره مؤمنون ).

سخری . [ س ِ ری ی ] (ع مص ) تکلیف کردن کسی را به چیزی که نمیخواهد. || چیره شدن بر کسی . (منتهی الارب ). || (اِمص ) ریشخند. فسوس ، و از این معنی است قول خدای تعالی : فاتخذتموهم سخریاًحتی انسوکم ذکری . (قرآن 110/23 سوره ٔ مؤمنون ).


سخری . [ س ُ ری ی ] (ع مص ) نادان شمردن و سبک داشتن کسی را. (منتهی الارب ).



کلمات دیگر: