( آوریدن ) ( مصدر ) ( آورید آورد خواهد آورد بیاور آورنده آوریده ) آوردن
اوریدن
فرهنگ فارسی
فرهنگ معین
( آوریدن ) (وَ دَ ) (مص م . ) نک آوردن .
لغت نامه دهخدا
( آوریدن ) آوریدن. [ وَ دَ ] ( مص ) آوردن ، مقابل بردن :
به پیش آوریدند آهنگران
غل و بند و زنجیرهای گران.
ز کشور به نزدیک خویش آورید
بگفت آن جگرخسته خوابی که دید.
ز اسبان جنگ آوران برگزید.
نثار آوریده بر شهریار.
ز گوهر بسی اندرون مایه جست.
بسی آوریدند هر گونه چیز.
ز روغن ز ریچال و کشک و پنیر.
بر تخت دستور شاه آورید.
از بهر چه آوریدت ایدر.
درود آوریدش خجسته سروش
کزین بیش مخْروش و بازآر هوش.
پسندیده مردم پاک مغز
مگر خود سروش آوریدش خبر
که چونان نگارید آن شهر و بر.
بدین داستان من شدم چون شرر.
نه تنها که با این پیام آورید.
جهان آفرین خالق رهنمای.
ز یزدان سلام آورید و درود.
|| گذرانیدن ، چنانکه به شمشیر :
سپهدار ترکان چو باد دمان
بتیغ آوریده سپه آن زمان
جهانجوی قارَن چون آشفته پیل
زمین کرده از خون چو دریای نیل.
که گیتی سپنج است و جاوید نیست
فری برتر از فرّ جمشید نیست
سپهر بلندش بپای آورید
جهان را جز او کدخدای آورید.
به پیش آوریدند آهنگران
غل و بند و زنجیرهای گران.
فردوسی.
سپهبد هر آنجا که بد موبدی...ز کشور به نزدیک خویش آورید
بگفت آن جگرخسته خوابی که دید.
فردوسی.
بشد تیز نعمان صد اسب آوریدز اسبان جنگ آوران برگزید.
فردوسی.
ز دینار با هر یکی سی هزارنثار آوریده بر شهریار.
فردوسی.
نثارآورید او چو روز نخست ز گوهر بسی اندرون مایه جست.
فردوسی.
جهان سر نهادند سوی عزیزبسی آوریدند هر گونه چیز.
شمسی ( یوسف و زلیخا ).
چنین آوریدیم چیزی حقیرز روغن ز ریچال و کشک و پنیر.
شمسی ( یوسف و زلیخا ).
مر آن را [ یوسف را ] در آن پیشگاه آوریدبر تخت دستور شاه آورید.
شمسی ( یوسف وزلیخا ).
بندیش که کردگار گیتی از بهر چه آوریدت ایدر.
ناصرخسرو.
|| رسانیدن. ابلاغ : درود آوریدش خجسته سروش
کزین بیش مخْروش و بازآر هوش.
فردوسی.
سیاوش یکی جایگه ساخت نغزپسندیده مردم پاک مغز
مگر خود سروش آوریدش خبر
که چونان نگارید آن شهر و بر.
فردوسی.
ز دزدی صاع آوریده خبربدین داستان من شدم چون شرر.
شمسی ( یوسف و زلیخا ).
به یوسف ز یزدان سلام آوریدنه تنها که با این پیام آورید.
شمسی ( یوسف و زلیخا ).
مر او را سلام آورید از خدای جهان آفرین خالق رهنمای.
شمسی ( یوسف و زلیخا ).
تن خویشتن را بیوسف نمودز یزدان سلام آورید و درود.
شمسی ( یوسف و زلیخا ).
|| گزیدن بشاهی : و از این پس یزدجرد شهریار را آوریدند. چون بنشست روزگار خلافت... عمر خطاب بود. ( مجمل التواریخ ).|| گذرانیدن ، چنانکه به شمشیر :
سپهدار ترکان چو باد دمان
بتیغ آوریده سپه آن زمان
جهانجوی قارَن چون آشفته پیل
زمین کرده از خون چو دریای نیل.
فردوسی.
|| بردن. رسانیدن ، چنانکه مدت و اجلی را : که گیتی سپنج است و جاوید نیست
فری برتر از فرّ جمشید نیست
سپهر بلندش بپای آورید
جهان را جز او کدخدای آورید.
فرهنگ عمید
( آوریدن ) آوردن: به کار آمد آن ها که برداشتند؟ / نه گرد آوریدند و بگذاشتند (سعدی۱: ۶۵ ).
کلمات دیگر: