بیخ ٠ اصل ٠
بیخه
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
بیخه. [ خ َ/ خ ِ ] ( اِ مرکب ) بیخ. اصل. ( آنندراج ) :
چنان بیخه و ریشه های متین
که رگ رانده در مغز گاو زمین.
چنان بیخه و ریشه های متین
که رگ رانده در مغز گاو زمین.
ظهوری ( از آنندراج ).
دانشنامه عمومی
بیخه کلمهٔ «بیخه» در لهجهٔ محلی بمعنای: دره ای دره ای وسیع را که از کوههای اطراف محاصره شده است. این دره وسیع وبا این شکل جفرافیایی در گویش محلی هرمزگان بیخه می نامند. بیخه جات هرمزگان عبارت اند از:
بیخهٔ گوده.
بیخهٔ فال.
بیخهٔ فومستان. فومستان از کلمه «فُوم» آمده است که به معنی «گندم» مشتق است.
بیخهٔ احشام.
بیخهٔ فرامرزان.
بیخه صداق شیبکوه هرمزگان.
ناحیه فال وگله دار.
ناحیه سبعه وفرگ.
بیخهٔ گوده.
بیخهٔ فال.
بیخهٔ فومستان. فومستان از کلمه «فُوم» آمده است که به معنی «گندم» مشتق است.
بیخهٔ احشام.
بیخهٔ فرامرزان.
بیخه صداق شیبکوه هرمزگان.
ناحیه فال وگله دار.
ناحیه سبعه وفرگ.
wiki: بیخه
پیشنهاد کاربران
واژه ای که بیشتر درجنوب کاربرد داردوبیخه دشتی وسیع است که میان کوهستان های مجاور که ازهرطرف به کوه محصوراست، و دراصطلاح چندبیخه عبارت از بیخ فومستان وبیخ احشاموبیخ فال وگله دار وغیره همه در دشت های میان کوهستانهای زاگرس واقع است.
کلمات دیگر: