اهنین
فارسی به انگلیسی
مترادف و متضاد
سخت، پولادی، پولادین، اهنین
فرهنگ فارسی
( آهنین ) ( صفت ) منسوب به آهن ساخته از آهن آهنین : ظروف آهنی مجسم. آهنی .
آهنینه: منسوب به آهن، چیزی که از آهن ساخته شده، آهنی، از آهن، به معنی سخت ومحکم ونیرومندمانند آهن
آهنینه: منسوب به آهن، چیزی که از آهن ساخته شده، آهنی، از آهن، به معنی سخت ومحکم ونیرومندمانند آهن
فرهنگ معین
( آهنین ) (هَ ) (ص نسب . ) ۱ - آهنی ، از جنس آهن . ۲ - (کن . ) بسیار توانا و قوی .
لغت نامه دهخدا
( آهنین ) آهنین. [ هََ ] ( ص نسبی ) ( از پهلوی آسی نان ) منسوب به آهن. از آهن :
صف دشمن ترا ناستد پیش
ور همه آهنین ترا باشد.
گوز است خواجه سنگین مغز، آهنین سفال.
که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت
وگر خلاف کنی طَمْع را و، هم بشوی
بدرّد ار به مثل آهنین بودهملخت.
کنم روی هامون همه آهنین.
اگر آهنین کوه گردی بلند.
به ابر اندر آمد سر تیره گرد.
شد از جوشن کشتگان آهنین.
بگسترد فرشی ز دیبای چین.
سپهرت بساید نمانی بجای.
بدست رخنه کند لاد آهنین دیوار.
به تیز زوبین ، بر پیل ساخته خنگال
درست گوئی شیران آهنین چرمند
همی جهانند از پنجه آهنین چنگال.
چو سر آهنین نیست در زیر خود؟
نرود میخ آهنین بر سنگ.
پنجه با مرد آهنین چنگال.
- آهنین جگر ؛ دلاور.
- آهنین رگ ؛ پرزور. دلاور.
صف دشمن ترا ناستد پیش
ور همه آهنین ترا باشد.
شهید بلخی.
آنجا که پتک باید خایسک بیهده ست گوز است خواجه سنگین مغز، آهنین سفال.
منجیک.
به شاهراه نیاز اندرون ،سفر مسگال که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت
وگر خلاف کنی طَمْع را و، هم بشوی
بدرّد ار به مثل آهنین بودهملخت.
کسائی.
از این مرز تا مرز ایران زمین کنم روی هامون همه آهنین.
فردوسی.
بدو گفت بر من نیاری گزنداگر آهنین کوه گردی بلند.
فردوسی.
زمین آهنین شد هوا لاجوردبه ابر اندر آمد سر تیره گرد.
فردوسی.
بکشتند چندان که روی زمین شد از جوشن کشتگان آهنین.
فردوسی.
یکی نغز تابوت کرد آهنین بگسترد فرشی ز دیبای چین.
فردوسی.
اگر باره آهنینی بپای سپهرت بساید نمانی بجای.
فردوسی.
بپای پست کند برکشیده گردن شیربدست رخنه کند لاد آهنین دیوار.
عنصری.
چو دیلمان ِ زره پوش شاه ، مژگانش به تیز زوبین ، بر پیل ساخته خنگال
درست گوئی شیران آهنین چرمند
همی جهانند از پنجه آهنین چنگال.
عسجدی.
چه برخیزد از خود آهن تراچو سر آهنین نیست در زیر خود؟
عطار.
با سیه دل چه سود گفتن وعظنرود میخ آهنین بر سنگ.
سعدی.
سست بازو بجهل می فکندپنجه با مرد آهنین چنگال.
سعدی.
- آهنین جان ؛ ستم بر. جفابر. سخت جان.- آهنین جگر ؛ دلاور.
- آهنین رگ ؛ پرزور. دلاور.
فرهنگ عمید
( آهنین ) = آهنی: با سیه دل چه سود گفتن وعظ؟ / نرود میخ آهنین در سنگ (سعدی: ۹۳ ).
جدول کلمات
آهنین
رویین
رویین
کلمات دیگر: