دگرگون گشتن . تغییر کردن .
دگر شدن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
دگر شدن. [ دِ گ َ ش ُدَ ] ( مص مرکب ) دگرگون گشتن. تغییر کردن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). متغیر شدن. ( از آنندراج ). به حالی دیگر درآمدن. از حالی به حالی دیگر شدن. تغییر یافتن و حالی به حالی شدن. ( ناظم الاطباء ). مبدل گشتن. عوض شدن از حالت سابق. بگشتن چنانکه در رنگ و عقیده و زمان و وضع و غیره. و رجوع به دگر گشتن شود :
چو بشنید بهرام رنگ رخش
دگر شد که تا چون دهد پاسخش.
دل شاه گیتی دگر شد به رای.
چنین بود و اکنون دگر شد زمان.
بگویش که گیتی دگر شد بسان.
کز زینت و زیب تو دگر شد همه احوال.
هر ساعتی چو روز بهاران مشو دگر.
دگر باید شدن مارا کنون کآفاق دیگر شد.
دگر شوی تو ولیکن همان بود مه و سال.
دگر گشتی چو دیگر شد زمانت.
هست جهانم همان و من نه همانم.
احوال دلم باز دگرباره دگر شد.
دگر مشو که غم تو دگر نمی گردد.
یا ز بخت ما دگر شد نیتت.
به شکر یا به شکایت برآید از دهنی.
دگر نمیشود ای نفس بس که کوشیدی.
تا حال بر او شرح دهم حال دگر شد.
چو بشنید بهرام رنگ رخش
دگر شد که تا چون دهد پاسخش.
فردوسی.
چنین گفت با شوی کای کدخدای دل شاه گیتی دگر شد به رای.
فردوسی.
مرا نیز روز جوانی گمان چنین بود و اکنون دگر شد زمان.
فردوسی.
درودی ز من سوی پیران رسان بگویش که گیتی دگر شد بسان.
فردوسی.
ای روز چه روزی تو بدین زینت و این زیب کز زینت و زیب تو دگر شد همه احوال.
فرخی.
ای چون گل بهاری خندان میان باغ هر ساعتی چو روز بهاران مشو دگر.
فرخی.
ز هر بیغوله باغی نوای مطربی برشددگر باید شدن مارا کنون کآفاق دیگر شد.
فرخی.
دگر شوی تو ولیکن همان بود شب و روزدگر شوی تو ولیکن همان بود مه و سال.
قطران.
جهانا چون دگر شد حال و سانت دگر گشتی چو دیگر شد زمانت.
ناصرخسرو.
من دگرم یا دگر شده ست جهانم هست جهانم همان و من نه همانم.
ناصرخسرو.
عشقت چو درآمد ز درم صبر بدرشداحوال دلم باز دگرباره دگر شد.
خاقانی.
بدل مجوی که بر تو بدل نمی جویم دگر مشو که غم تو دگر نمی گردد.
خاقانی.
چون نمی سوزی چه شد خاصیتت یا ز بخت ما دگر شد نیتت.
مولوی.
قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه به شکر یا به شکایت برآید از دهنی.
سعدی.
قضا به ناله مظلوم و لابه محروم دگر نمیشود ای نفس بس که کوشیدی.
سعدی.
پرسید زمن یار که احوال تو چون است تا حال بر او شرح دهم حال دگر شد.
ملا نسبتی ( از آنندراج ).
کلمات دیگر: