کلمه جو
صفحه اصلی

مفرض

فرهنگ فارسی

کسی که به فرایض معرفت داشته باشد و اهل مصر چنین کس را مفرض و فارض نامند .

لغت نامه دهخدا

مفرض. [ م ِ رَ ] ( ع اِ ) آهنی که بدان رخنه کنند و برند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). مفراض. ( اقرب الموارد ).

مفرض. [ م ُ رِ ] ( ع ص ) کسی که به فرایض ( احکام تقسیم ارث ) معرفت داشته باشد و اهل مصر چنین کسی را مفرض و فارض نامند و عراقیان او را فرائضی و فرضی گویند و ابوطیبه عبدالملک بن نصیر المفرض الحسینی به این نسبت مشهور است. ( از الانساب سمعانی ج 2 ورق 538 ب ).

مفرض . [ م ِ رَ ] (ع اِ) آهنی که بدان رخنه کنند و برند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مفراض . (اقرب الموارد).


مفرض . [ م ُ رِ ] (ع ص ) کسی که به فرایض (احکام تقسیم ارث ) معرفت داشته باشد و اهل مصر چنین کسی را مفرض و فارض نامند و عراقیان او را فرائضی و فرضی گویند و ابوطیبه عبدالملک بن نصیر المفرض الحسینی به این نسبت مشهور است . (از الانساب سمعانی ج 2 ورق 538 ب ).



کلمات دیگر: