بی چیز . یا بی وسیله . بی قید و بند .
بی هیچ
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
بی هیچ. ( ص مرکب ، ق مرکب ) ( از: بی + هیچ ) بی چیز.
- بی هیچ مردم ؛ مردم بی چیز. فقیر. نادار :
تهیدست بر خوبرویان مپیچ
که بی هیچ مردم نیرزد بهیچ.
در کان دل من گهر از بهر گروهیست
پاکیزه که بی هیچ مرااند و مرااند.
- بی هیچ مردم ؛ مردم بی چیز. فقیر. نادار :
تهیدست بر خوبرویان مپیچ
که بی هیچ مردم نیرزد بهیچ.
سعدی.
|| بی وسیله. بی قید وبند : در کان دل من گهر از بهر گروهیست
پاکیزه که بی هیچ مرااند و مرااند.
ناصرخسرو.
کلمات دیگر: