بی لگام
فارسی به انگلیسی
unbridied, [fig.] dissolut
فرهنگ فارسی
بی لجام آنکه لگام ندارد. یا بد اخلاق. یا آنکه از هیچ چیز پرهیز نکند .
لغت نامه دهخدا
بی لگام. [ ل ُ / ل ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + لگام ) بی لجام. آنکه لگام ندارد. || کنایه از بداخلاق. || کنایه از بی اعتدال. || کنایه از آنکه از هیچ چیز پرهیز نکند. ( ناظم الاطباء ). || کنایه ازبی بند و بار. لاابالی. مهارگسسته. هرزه. هرزه کار.
- آب بی لگام خورده بودن ؛ سرخود بار آمده بودن. بی مربی بار آمدن. مجازات بدیها ندیده بودن. ( یادداشت مؤلف ).
- آب بی لگام خورده بودن ؛ سرخود بار آمده بودن. بی مربی بار آمدن. مجازات بدیها ندیده بودن. ( یادداشت مؤلف ).
کلمات دیگر: