کلمه جو
صفحه اصلی

عشاره

لغت نامه دهخدا

( عشارة ) عشارة. [ ع ُ رَ ] ( ع اِ ) ده یک پاره هر چیز شکسته. ( منتهی الارب ). قطعه ای از هر چیز که به ده قسمت تقسیم شده باشد. ( از اقرب الموارد ).
عشاره. [ ع َ رَ ] ( اِخ ) نام زمینی است از دهستان میان آب بخش مرکزی شهرستان اهواز. سکنه آن 800 تن. آب آن از رودخانه شاهور. محصول آن غلات است. ساکنان این آبادی در دو محل بنام کعب فرج اﷲ و کعب کرم اﷲ ساکنند و چادرنشین میباشند. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6 ).

عشاره . [ ع َ رَ ] (اِخ ) نام زمینی است از دهستان میان آب بخش مرکزی شهرستان اهواز. سکنه ٔ آن 800 تن . آب آن از رودخانه ٔ شاهور. محصول آن غلات است . ساکنان این آبادی در دو محل بنام کعب فرج اﷲ و کعب کرم اﷲ ساکنند و چادرنشین میباشند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).


عشارة. [ ع ُ رَ ] (ع اِ) ده یک پاره ٔ هر چیز شکسته . (منتهی الارب ). قطعه ای از هر چیز که به ده قسمت تقسیم شده باشد. (از اقرب الموارد).



کلمات دیگر: