(مُ رِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - کوبنده . ۲ - فال زننده .
مقرع
فرهنگ معین
لغت نامه دهخدا
مقرع . [ م ُ رَ] (ع ص ) آنکه کوفته شد پس برداشت سر را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه چون لجام آن را بکشند، سر را بردارد و بلند کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مقرع. [ م ِ رَ ] ( ع اِ ) آوندی است که در وی خرما فراهم آورده شود. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
مقرع. [ م ُ رَ] ( ع ص ) آنکه کوفته شد پس برداشت سر را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). آنکه چون لجام آن را بکشند، سر را بردارد و بلند کند. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
مقرع. [ م ُ رَ] ( ع ص ) آنکه کوفته شد پس برداشت سر را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). آنکه چون لجام آن را بکشند، سر را بردارد و بلند کند. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
مقرع . [ م ِ رَ ] (ع اِ) آوندی است که در وی خرما فراهم آورده شود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات دیگر: