دژم گردیدن اندوهگین شدن غمین شده افسرده شدن اندوهناک شدن.
دژم گشتن
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
دژم گشتن. [ دُ ژَ/ دِ ژَ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) دژم گردیدن. اندوهگین شدن. غمین شدن. افسرده شدن. اندوهناک شدن :
یکی هفته با سوک گشته دژم
به هشتم برآمد ز شیپور دم.
دژم گشت و سر سوی ایوان نهاد.
دژم گشته و زار و پیچان شدند.
برون کرد گنجی از اندازه بیش.
رخم به گونه خیری شده ست از انده وغم
دل از تفکر بسیار خیره گشت و دژم.
چون بزاد آن بچگان را سر او گشت دژم...
بچگان زاد مدور همه بی قد و قدم.
همیشه تا چو هوا سرد گشت و باغ دژم
کنند گرم و دل افروز خانه و خرگاه.
همه دشت یکسر پر از آب و نم
ز خشکی لب چشمه گشته دژم.
دژم گشت و بد سال عمرش هزار.
نبردند فرمان من لاجرم
جهان گشت بر هر سه برنا دژم.
چنین گفت هرگز که دید این شگفت
دژم گشت وز پور کینه گرفت.
خروشی چو شیر ژیان برکشید.
بدو گفت کز تست بر من ستم.
بدو گفت کای گرد گردن فراز.
چو پیغام بشنید و نامه بخواند
دژم گشت و اندر شگفتی بماند.
بپیچید بر خویشتن بر بجای.
بر ایشان دژم گشته چرخ بلند.
بروهای جنگی پر از تاب کرد.
یکی هفته با سوک گشته دژم
به هشتم برآمد ز شیپور دم.
فردوسی.
ورا پهلوان هیچ پاسخ نداددژم گشت و سر سوی ایوان نهاد.
فردوسی.
به نزدیک آن مرد دهقان شدنددژم گشته و زار و پیچان شدند.
فردوسی.
دژم گشت قیصر ز کردار خویش برون کرد گنجی از اندازه بیش.
اسدی.
- دژم گشتن دل ؛ اندوهناک شدن آن. افسرده و پریشان شدن آن : رخم به گونه خیری شده ست از انده وغم
دل از تفکر بسیار خیره گشت و دژم.
خسروانی.
|| گیج شدن. از خود بی خود شدن. افسرده و پژمرده شدن : چون بزاد آن بچگان را سر او گشت دژم...
بچگان زاد مدور همه بی قد و قدم.
منوچهری.
|| پژمرده شدن. دور از سرسبزی و خرمی شدن : همیشه تا چو هوا سرد گشت و باغ دژم
کنند گرم و دل افروز خانه و خرگاه.
فرخی.
|| تیره و تار شدن. تاریک گشتن : همه دشت یکسر پر از آب و نم
ز خشکی لب چشمه گشته دژم.
فردوسی.
همان سال ضحاک را روزگاردژم گشت و بد سال عمرش هزار.
اسدی.
- دژم گشتن جهان بر کسی ؛ تیره و تار و ناسازگار و سخت شدن جهان بر کسی : نبردند فرمان من لاجرم
جهان گشت بر هر سه برنا دژم.
فردوسی.
|| خشمگین شدن. خشمناک گشتن : چنین گفت هرگز که دید این شگفت
دژم گشت وز پور کینه گرفت.
دقیقی.
دژم گشت رستم چو او را بدیدخروشی چو شیر ژیان برکشید.
فردوسی.
بپرسید یل کز که گشتی دژم بدو گفت کز تست بر من ستم.
اسدی.
دژم گشت مهراج کآمد فرازبدو گفت کای گرد گردن فراز.
اسدی.
|| افسرده و غمگین گشتن : چو پیغام بشنید و نامه بخواند
دژم گشت و اندر شگفتی بماند.
فردوسی.
دژم گشت از آن آرزو جان رای بپیچید بر خویشتن بر بجای.
فردوسی.
همه سر بسر سوکوار و نژندبر ایشان دژم گشته چرخ بلند.
فردوسی.
دژم گشت و دیده پر از آب کردبروهای جنگی پر از تاب کرد.
فردوسی.
دژم گشتن . [ دُ ژَ/ دِ ژَ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) دژم گردیدن . اندوهگین شدن . غمین شدن . افسرده شدن . اندوهناک شدن :
یکی هفته با سوک گشته دژم
به هشتم برآمد ز شیپور دم .
ورا پهلوان هیچ پاسخ نداد
دژم گشت و سر سوی ایوان نهاد.
به نزدیک آن مرد دهقان شدند
دژم گشته و زار و پیچان شدند.
دژم گشت قیصر ز کردار خویش
برون کرد گنجی از اندازه بیش .
- دژم گشتن دل ؛ اندوهناک شدن آن . افسرده و پریشان شدن آن :
رخم به گونه ٔ خیری شده ست از انده وغم
دل از تفکر بسیار خیره گشت و دژم .
|| گیج شدن . از خود بی خود شدن . افسرده و پژمرده شدن :
چون بزاد آن بچگان را سر او گشت دژم ...
بچگان زاد مدور همه بی قد و قدم .
|| پژمرده شدن . دور از سرسبزی و خرمی شدن :
همیشه تا چو هوا سرد گشت و باغ دژم
کنند گرم و دل افروز خانه و خرگاه .
|| تیره و تار شدن . تاریک گشتن :
همه دشت یکسر پر از آب و نم
ز خشکی لب چشمه گشته دژم .
همان سال ضحاک را روزگار
دژم گشت و بد سال عمرش هزار.
- دژم گشتن جهان بر کسی ؛ تیره و تار و ناسازگار و سخت شدن جهان بر کسی :
نبردند فرمان من لاجرم
جهان گشت بر هر سه برنا دژم .
|| خشمگین شدن . خشمناک گشتن :
چنین گفت هرگز که دید این شگفت
دژم گشت وز پور کینه گرفت .
دژم گشت رستم چو او را بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید.
بپرسید یل کز که گشتی دژم
بدو گفت کز تست بر من ستم .
دژم گشت مهراج کآمد فراز
بدو گفت کای گرد گردن فراز.
|| افسرده و غمگین گشتن :
چو پیغام بشنید و نامه بخواند
دژم گشت و اندر شگفتی بماند.
دژم گشت از آن آرزو جان رای
بپیچید بر خویشتن بر بجای .
همه سر بسر سوکوار و نژند
بر ایشان دژم گشته چرخ بلند.
دژم گشت و دیده پر از آب کرد
بروهای جنگی پر از تاب کرد.
و رجوع به دژم گردیدن شود.
یکی هفته با سوک گشته دژم
به هشتم برآمد ز شیپور دم .
فردوسی .
ورا پهلوان هیچ پاسخ نداد
دژم گشت و سر سوی ایوان نهاد.
فردوسی .
به نزدیک آن مرد دهقان شدند
دژم گشته و زار و پیچان شدند.
فردوسی .
دژم گشت قیصر ز کردار خویش
برون کرد گنجی از اندازه بیش .
اسدی .
- دژم گشتن دل ؛ اندوهناک شدن آن . افسرده و پریشان شدن آن :
رخم به گونه ٔ خیری شده ست از انده وغم
دل از تفکر بسیار خیره گشت و دژم .
خسروانی .
|| گیج شدن . از خود بی خود شدن . افسرده و پژمرده شدن :
چون بزاد آن بچگان را سر او گشت دژم ...
بچگان زاد مدور همه بی قد و قدم .
منوچهری .
|| پژمرده شدن . دور از سرسبزی و خرمی شدن :
همیشه تا چو هوا سرد گشت و باغ دژم
کنند گرم و دل افروز خانه و خرگاه .
فرخی .
|| تیره و تار شدن . تاریک گشتن :
همه دشت یکسر پر از آب و نم
ز خشکی لب چشمه گشته دژم .
فردوسی .
همان سال ضحاک را روزگار
دژم گشت و بد سال عمرش هزار.
اسدی .
- دژم گشتن جهان بر کسی ؛ تیره و تار و ناسازگار و سخت شدن جهان بر کسی :
نبردند فرمان من لاجرم
جهان گشت بر هر سه برنا دژم .
فردوسی .
|| خشمگین شدن . خشمناک گشتن :
چنین گفت هرگز که دید این شگفت
دژم گشت وز پور کینه گرفت .
دقیقی .
دژم گشت رستم چو او را بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید.
فردوسی .
بپرسید یل کز که گشتی دژم
بدو گفت کز تست بر من ستم .
اسدی .
دژم گشت مهراج کآمد فراز
بدو گفت کای گرد گردن فراز.
اسدی .
|| افسرده و غمگین گشتن :
چو پیغام بشنید و نامه بخواند
دژم گشت و اندر شگفتی بماند.
فردوسی .
دژم گشت از آن آرزو جان رای
بپیچید بر خویشتن بر بجای .
فردوسی .
همه سر بسر سوکوار و نژند
بر ایشان دژم گشته چرخ بلند.
فردوسی .
دژم گشت و دیده پر از آب کرد
بروهای جنگی پر از تاب کرد.
فردوسی .
و رجوع به دژم گردیدن شود.
کلمات دیگر: