کلمه جو
صفحه اصلی

خساسه

لغت نامه دهخدا

خساسه. [ خ َس َ ] ( ع مص ) خسیس شدن. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از اقرب الموارد ) ( از لسان العرب ) ( از مصادر زوزنی ). || حقیر شدن. خوار شدن. ( از مصادر زوزنی ). || ناکس شدن. فرومایه شدن. ( دهار ).

خساسه. [ خ َ س َ ] ( ع اِمص ) فرومایگی.( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از اقرب الموارد ).

خساسه. [ خ ُ س َ ] ( ع اِ ) آنچه اسب به وی تعلل کند. ( منتهی الارب ). || مال اندک. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). || اسب دوانی. ( از ناظم الاطباء ).

خساسه . [ خ َ س َ ] (ع اِمص ) فرومایگی .(منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد).


خساسه . [ خ َس َ ] (ع مص ) خسیس شدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب ) (از مصادر زوزنی ). || حقیر شدن . خوار شدن . (از مصادر زوزنی ). || ناکس شدن . فرومایه شدن . (دهار).


خساسه . [ خ ُ س َ ] (ع اِ) آنچه اسب به وی تعلل کند. (منتهی الارب ). || مال اندک . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ). || اسب دوانی . (از ناظم الاطباء).



کلمات دیگر: