کلمه جو
صفحه اصلی

اطرار

فرهنگ فارسی

جمع طره
نام شهر استوار و ولایت پهناوری است در اول حدود ترکستان در ماورائ النهر بر کنار سیحون نزدیک فاراب و برخی آنرا اترار گویند .

لغت نامه دهخدا

اطرار. [ اِ ] ( ع مص ) اطرار فلان ؛ اسقاط وی ، گویند: ضربه فَأطَرَّ یده. ( از اقرب الموارد ). اطرّ یده فطرّت ؛ سقطت. ( متن اللغة ). اطر اﷲ ید فلان و اطنها، فطرّت و طنّت ؛ ای سقطت. و ضربه فأطَرَّ یده ؛ ای قطعها و اندرها. ( لسان العرب ). اطرار دست کسی ؛ بریدن و قطع کردن آن را. ( ناظم الاطباء ). جدا کردن دست کسی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || انداختن کسی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || اطرار چیزی ؛ بریدن آن را. ( از اقرب الموارد ). بریدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || اطرار کسی بر کاری ؛ برانگیختن وی را. ( از اقرب الموارد ). اغراء کسی. ( از لسان العرب ) ( از متن اللغة ). || اطرار محبوب ؛ ادلال وی. ( از اقرب الموارد ). ناز کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). گستاخی نمودن و ناز کردن. ( ناظم الاطباء ). ابن سکیت گوید: گویند: اطر یطر؛ اذا ادل ؛ یعنی ناز کرد، گویند: جاء فلان مُطِرّاً؛ ای مستطیلاً مُدِلاًّ ؛ یعنی آمد متکبرانه و بناز. ( از لسان العرب ). ادلال. ( متن اللغة ). || خوار نمودن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) . || بردمیدن بروت کسی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) . || طرد کردن. راندن. اصمعی گوید: اطره یطره اطراراً؛ اذا طرده. اوس گوید :
حتی اتیح له اخوقنص
شهم یُطِرﱡ ضواریاً کثبا.
( از لسان العرب ).
طرد کردن کسی. ( از متن اللغة ). || اِترار. ( لسان العرب ). رجوع به اِترار شود. || بر کناره راه رفتن. ( تاج المصادر بیهقی ). || بر کناره رود رفتن. ( زوزنی ) . و در مثل آمده است : اَطِرّی فانک ِناعلة ؛ ای خذی طُرَرَالوادی و اَدِلّی او اجمعی الابل ، فان علیک ِ نعلین ، یرید خشونة رجلها ؛ یعنی درشت پای هستی هرجا می توانی رفت. قاله رجل لراعیة له کانت ترعی فی السهولة و تترک الحزونة. این مثل را نظر به توانایی مخاطب در وقت تحریض بر ارتکاب امر شدید استعمال کنند. ( از ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). صاحب تهذیب آرد: مثل را درباره جلادت مرد آرند و معنی آن است که بر امر سخت اقدام کن زیرا تو بر آن توانا هستی. و اصل مثل این است که مردی بزنی که چوپان وی بود و چارپایان را در زمینهای هموار میچرانید و زمینهای درشت و سخت را فرومی گذاشت گفت : اَطِرّی ؛ یعنی اَطْرار وادی یا کناره های آن را بگیر، چه ناعلی یعنی ترا نعلین است... و جوهری گوید مقصود از نعلین درشتی پوست پاهاست. ( از لسان العرب ).

اطرار. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ طُرّ. نواحی رود و نواحی بلاد و طریق . و در تهذیب آمده است که اطرار ج ِ طُرّة است و طره ٔ هر چیز ناحیه ٔ آن باشد و طره ٔ نهر و وادی کنار آن و اطرار بلاد اطراف آن است . (از لسان العرب ). رجوع به طُرّ و طُرّة شود. اطرار بلاد؛ اطراف آن : هو یحمی اطرارالشام . مفرد آن طُرّ است . (از اقرب الموارد).


اطرار. [ اُ ] (اِخ ) نام شهر استوار و ولایت پهناوری است در اول حدود ترکستان در ماوراءالنهر بر کنار سیحون نزدیک فاراب ، وبرخی آنرا اترار گویند. (از معجم البلدان ). و صاحب قاموس الاعلام آرد: از نظر یاقوت نام شهر و سرزمینی است در ماوراءالنهر ترکستان در ساحل نهر سیحون و نزدیکی فاراب ، و از نظر ابن اثیر و ابوالفدا اطرار نام دیگر فاراب است و هر دو یکی است . (از قاموس الاعلام ترکی ). فاراب داخله . بدان سوی چاچ نزدیک بلاساغون . (ابن خلکان در شرح حال فارابی ). حضرت . در ساحل شرقی رود سیحون . (یادداشت مؤلف ). و صاحب روضات الجنات در ضمن شرح حال فارابی آرد: فاراب شهری است از بلاد مشرق که در این روزگار آن را اطرار بر وزن اشنان خوانند و چنانکه ابن خلکان آورده است شهر مزبور بالای چاچ نزدیک شهر بلاساغون است و یکی از پایتخت های شهرهای ترکستان بشمار می رود و آن را فاراب داخله گویند و آنان را فاراب خارجه نیز باشد و آن در اطراف بلاد فارس است . (از روضات الجنات ص 712). رجوع به فاراب و اُترار شود.



کلمات دیگر: