کلمه جو
صفحه اصلی

بیغی

لغت نامه دهخدا

بیغی.( اِ ) دفع و رد. || عزل. ( ناظم الاطباء ).

بیغی. [ غی ی ] ( ص نسبی ) منسوب به بیغو. دهی به مغرب. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به بیغو شود. || منسوب به باغو. شهری است به اندلس. رجوع به باغو شود.

بیغی . [ غی ی ] (ص نسبی ) منسوب به بیغو. دهی به مغرب . (یادداشت مؤلف ). رجوع به بیغو شود. || منسوب به باغو. شهری است به اندلس . رجوع به باغو شود.


بیغی .(اِ) دفع و رد. || عزل . (ناظم الاطباء).



کلمات دیگر: