کلمه جو
صفحه اصلی

مسبه

فرهنگ فارسی

مرد تیز زبان

لغت نامه دهخدا

مسبة. [ م ِ س َب ْ ب َ ] (ع ص ) آنکه مردم را دشنام بسیار دهد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مِسب ّ. و رجوع به مسب شود.


مسبة. [ م ِ س َب ْ ب َ ] (ع اِ) انگشت سبابه . (اقرب الموارد). انگشت شهادت . مسبحة.


مسبه. [ م ُ س َب ْ ب َه ْ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از مصدر تسبیه. رجوع به تسبیه شود. || پیر خرف. ( منتهی الارب ). آنکه بسبب پیری عقل خود از دست داده باشد. ( اقرب الموارد ). مسبوه. و رجوع به مسبوه شود. || مرد تیززبان. ( منتهی الارب ). طلیق اللسان. ( اقرب الموارد ).


کلمات دیگر: