کلمه جو
صفحه اصلی

جلده

فرهنگ فارسی

زمین سخت و هموار یا گوسفند که بچه اش وقت زادن بمیرد .

لغت نامه دهخدا

( جلدة ) جلدة. [ ج َ دَ ] ( ع ص ) مؤنث جلد. ( از اقرب الموارد ). رجوع به جلد شود. || خرمابن سخت و بزرگ که بی آب صبر تواند کرد. || شتر ماده بسیارشیر و بسیارچرب. || شترماده بی بچه وبی شیر. ( منتهی الارب ): شاة جلدة؛ گوسفند بی شیر و بی بچه. ( از اقرب الموارد ). ج ، جِلاد. ( منتهی الارب ).

جلدة. [ ج ِ دَ ] ( ع اِ ) پوست و این اخص از جلد است. ( منتهی الارب ). نوعی از جلد. || قطعه ای از جلد. || قوم من جلدتنا؛ ای من انفسنا و عشیرتنا. ( از اقرب الموارد ).

جلدة. [ ج َ ل َ دَ ] ( ع مص ) چابک و چالاک گردیدن. ( منتهی الارب ). رجوع به جِلَد و جلادة و جلودة شود. || ( اِمص ) چابکی مردم و غیر وی. ( منتهی الارب ).

جلدة. [ ج َ ل َ دَ ] ( ع ص ) زمین سخت و هموار. || گوسفند که بچه اش وقت زادن بمیرد. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).

جلدة. [ ج َ دَ ] (ع ص ) مؤنث جلد. (از اقرب الموارد). رجوع به جلد شود. || خرمابن سخت و بزرگ که بی آب صبر تواند کرد. || شتر ماده ٔ بسیارشیر و بسیارچرب . || شترماده ٔ بی بچه وبی شیر. (منتهی الارب ): شاة جلدة؛ گوسفند بی شیر و بی بچه . (از اقرب الموارد). ج ، جِلاد. (منتهی الارب ).


جلدة. [ ج َ ل َ دَ ] (ع مص ) چابک و چالاک گردیدن . (منتهی الارب ). رجوع به جِلَد و جلادة و جلودة شود. || (اِمص ) چابکی مردم و غیر وی . (منتهی الارب ).


جلدة. [ ج َ ل َ دَ ] (ع ص ) زمین سخت و هموار. || گوسفند که بچه اش وقت زادن بمیرد. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).


جلدة. [ ج ِ دَ ] (ع اِ) پوست و این اخص از جلد است . (منتهی الارب ). نوعی از جلد. || قطعه ای از جلد. || قوم من جلدتنا؛ ای من انفسنا و عشیرتنا. (از اقرب الموارد).


دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی جَلْدَةٍ: تازیانه - شلاق
ریشه کلمه:
جلد (۱۳ بار)


کلمات دیگر: