بی حرمت
فارسی به انگلیسی
disgraced
فرهنگ فارسی
بی ادب ٠ بی آبرو
لغت نامه دهخدا
بی حرمت. [ ح ُ م َ ] ( ص مرکب ) بی ادب. بی آبرو :
این چنین سنگدلی بی حق و بی حرمت جفت
شاه مسعود مبیناد و میفتاد ز راه.
سوی خردمند بصد بدره زر
جاهل بی قیمت و بی حرمت است.
که خران را حکماباز بشیران شکرند.
این چنین سنگدلی بی حق و بی حرمت جفت
شاه مسعود مبیناد و میفتاد ز راه.
منوچهری.
و دلم از جهت وی مشغول بود فارغ شد که بدست این بیحرمتان نیفتاد. ( تاریخ بیهقی ).سوی خردمند بصد بدره زر
جاهل بی قیمت و بی حرمت است.
ناصرخسرو.
من بدیشان شکرم جاهل بی حرمت راکه خران را حکماباز بشیران شکرند.
ناصرخسرو.
جدول کلمات
ننگین
پیشنهاد کاربران
بی اعتبار
کلمات دیگر: