دوخة. [ دَ خ َ ] (ع اِ) دوخه . رنج و بیماری . (ناظم الاطباء). گردیدن سر به عربی . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). دوار و هدام . (المنجد): و اذا شرب اسبوعاً منع البخارعن الرأس والدوخة والصداع الحار والدوار. (تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ).
دوخه
لغت نامه دهخدا
دانشنامه عمومی
نام یک اسکله که کشتی ها پهلو میگیرند. نام درختی در بیابان
پیشنهاد کاربران
در گفتار لری میانکوه :
دوخه = میانه درگیری، میدان، درون یک انجمن، رزمگاه، جولانگاه
دوخه = میانه درگیری، میدان، درون یک انجمن، رزمگاه، جولانگاه
کلمات دیگر: