سید ابوالفتح زیدی لطیفی (زاده ۱۲۹۳ تبریز درگذشته ۱۳۷۵ تهران)، مشهور به سید ابوالفتح رسام عرب زاده، شناخته شده با نام رسام عرب زاده در ایران و سایر کشورها، از طراحان برجستهٔ فرش ایرانی بود. او همچنین در رشته های نقاشی، مینیاتور، مجسمه سازی، رنگرزی و بافندگی فرش فعالیت می کرد.
وب سایت استاد رسام عرب زاده
استاد رسام عرب زاده در سال ۱۲۹۳ شمسی (۱۹۱۴ م) در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش حسین زیدی لطیفی ملقب به سید عرب از شاگردان کمال الملک بود که با نقاشی و طراحی فرش، امرار معاش می کرد. وی از اعراب زیدی بود که سه نسل قبل از حجاز مهاجرت کرده بودند و بدین جهت به سید عرب معروف بود.
رسام از همان کودکی، در دامان پدر، با طرح و رنگ آشنا شد. دوران کودکی را چنان که مرسوم بود، در مکتب خانه گذراند. در فضای سرد و مرطوب مکتب، قرآن و الفبا آموخت و بدین منوال سال های اولیه زندگی اش، تا هفت سالگی سپری شد.در این ایام گسترش دامنه جنگ جهانی اول در ایران و آشفتگی سیاسی کشور، گذران زندگی را به ویژه برای مردم آذربایجان، دشوار کرده بود. در ۷ آوریل ۱۹۲۰ (۱۲۹۹ ش) قیام دموکرات های آذربایجان به سرکردگی محمد خیابانی آغاز گردید و سرانجام دولت موقت به سرکردگی محمد خیابانی در آذربایجان تشکیل شد.فقر و بیکاری و شرایط نامطلوب زندگی در این سال ها بیداد می کرد و به همین جهت خانواده رسام نیز چون بسیاری دیگر، به جستجوی نان، راهی پایتخت می شوند. (حدود سال ۱۲۹۹ شمسی ۱۹۲۰ میلادی)در تهران رسام به همراه برادرش به مدرسه می رود و به تحصیل می پردازد.وی تا کلاس سوم ابتدایی را در مدرسه ادیب می گذراند.گرچه زبان مادری او ترکی است و تکلم به فارسی برایش دشوار است ولی در زمره بهترین دانش آموزان مدرسه محسوب می شود. اما در تهران نیز شرایط زندگی و کار برای آنان چندان مطلوب نیست و خانواده اش ناگزیر به زادگاه خویش مراجعت می کنند.رسام در یادآوری شرایط آن روزها حکایت می کند که «روزی نقاشی پدرش را حتی به گرو، برای قرصی نان نستاندند.» در تبریز رسام تحصیل را در مدرسه رشدیه ادامه می دهد و تا کلاس ششم در همین مدرسه درس می خواند. تبحر او در نقاشی مورد توجه معلمان قرار می گیرد. او را تشویق می کنند و او نیز با کشیدن پرتره معلمین محبوبیت می یابد. تعطیلات تابستان را در مغازه نقاشی پدر می گذراند و در تمام کارها به او کمک می کند. چون پدرش به علت حادثه ای شنوایی خود را از دست داده، به جای او با دیگران سخن می گوید و سخنگوی پدرش می شود. پدر رسام با کشیدن پرتره و طراحی فرش، روزگار می گذراند. رسام نیز صبح ها در یک کارخانه قالیبافی به طراحی می پرداخت و بعدازظهرها پیش پدرش کار می کرد. در همین دوران، رسام در هنرستان تبریز که به سرپرستی رسام ارژنگی تأسیس شده بود، در رشته مینیاتور نام نویسی کرد و مرحله جدیدی در زندگی او آغاز گردید.رسام در شانزده سالگی به خاطر مرگ مادر و ازداج مجدد پدر، ناگزیر به ازدواج شد. این رخداد مانعی فراروی آرزوهایی بود که در سر می پروراند ولی به اصرار پدر به این ازدواج تن داد. خودش می گوید: در آن سال ها من مفهومی از زن نداشتم و اصلاً به این زمینه چندان توجهی نمی کردم.در آغاز قرن اخیر بر اثر تحولاتی که در جهان و کشور پدید آمد، آگاهی مردم اعتلا می یابد. هنرستان های متعددی در نقاطی از کشور تأسیس می شود که در همگانی شدن هنر و ایجاد علاقه در مردم، نقش بسزایی دارد. رسام نیز به یادگیری هنرهای دیگر علاقه مند می شود. گلدوزی، موسیقی و تئاتر را تجربه می کند و در یکی از کلاسهای موسیقی نواختن ویولون را فرا می گیرد.همزمان با این فعالیت ها، از کار طراحی و مینیاتور غافل نمی ماند. کم کم دار قالی در مغازه پدر برپا می شود و رسام نیز زیر نظر یکی از استادکاران قدیمی شهر، بافت قالی را فرا می گیرد.یکی از آرزوهای رسام در این زمان عزیمت به تهران و تحصیل در مدرسه صنایع قدیمه است، علی رغم تمایل پدر با تلاشی بسیار پولی اندوخته و راهی تهران می شود. در خانه یکی از اقوام اقامت می کند و چون تا گشایش مدرسه مدتی باقی است، از فرصت استفاده می کند و به گشت و گذار در تهران می پردازد. روزی ویترین یک مغازه کاشی سازی توجه او را جلب می کند و برای مدتی به طرح های کاشی خیره شده و از هماهنگی آن طرح ها با طرح های قالی شگفت زده می شود. به قدری کنار ویترین مغازه می ایستد که توجه صاحب مغازه را جلب می کند. وقتی صاحب مغازه پی می برد که او طراح و نقاش است، او را بکار می گیرد. مدتی با دستمزد قلیل در آن مغازه کار می کند. در همین مدت در مناقصه ای که برای طراحی کاشیهای دیوار مجلس شورا پیشنهاد شده، شرکت می کند و طرح او در میان طرحهای متعدد، شاخص گردیده و برنده می شود.کارآموزی مستمر، پشتکار و تجاربی که در هنرهای دیگر دارد، باعث می شود که در طراحی کاشی نیز رشد کند و از کارایی بالایی برخوردار شود. پس از مدتی به وساطت صاحب مغازه کاشی سازی به رئیس مدرسه معرفی می شود، از عهده آزمون ورودی برمی آید و امکان تحصیل در آنجا فراهم می گردد. روزها به مدرسه می رود و بعد از آن تا دیروقت به طراحی در کاشی سازی ادامه می دهد. اما از عهده مخارج زندگی بر نمی آید و در صدد اشتغالی شبانه، به این سو و آن سو سر می کشد، روزی بی اختیار توجه اش به نوشته های سر در سینماهای لاله زار جلب می شود و بر آن می شود که در این زمینه فعالیتی برای خود دست و پا کند، با مراجعه به مسئول یکی از سینماها و ارائه نمونه هایی از کار خود در زمینه خطاطی ابتکاری، موفق می شود که در این زمینه نیز خود را آزموده و ممری برای معیشت بیابد.پس از چندی تصمیم می گیرد که مستقلاً به کار پرداخته و کلاسی دایر کند. با این تصمیم مرحله ای جدید در زندگی رسام آغاز می شود. کلاسی دائر می کند و به آموزش نقاشی می پردازد. هم برای دیگران پرتره و نقاشی و خطاطی می کند و هم شاگردانی را آموزش می دهد. استادان خط و نقاشانی که ابتدا او را به حساب نمی آوردند، به مهارت و کارایی او پی می برند. تابلویی سیاه قلم به کمک رنگ و روغن می کشد که شباهت بسیاری به عکس دارد. بدین ترتیب روشی جدید در بهره گیری از رنگ و روغن سیاه و سفید ابداع می کند.کار در زمینه مینیاتور را با دقت و خلاقیت بیشتری ادامه می دهد و با استفاده از مضامین شعرها، مینیاتورهای ارزنده ای پدیدمی آورد. یکی از تابلوهایش که مورد توجه قرار می گیرد، با الهام از این شعر حافظ پدید آمده است:
یکی دیگر از تابلوهای نفیس او تصویری از یوسف و زلیخاست. برای طراحی صحنه و لباس ها به ویژه پوشاک زنان به کاوش در متون و منابع تاریخی پرداخته و با استناد و بهره گیری از یافته ها به طراحی خود غنا می بخشد. به همین جهت مورد توجه استاد طاهرزاده قرار می گیرد. در همین دوران مجسمه سازی را نیز تجربه می کند. یکی از دستاوردهایش در این زمینه، طراحی چهره عارف قزوینی است که بعدها برای مقبره عارف قزوینی فرستاده می شود.
وب سایت استاد رسام عرب زاده
استاد رسام عرب زاده در سال ۱۲۹۳ شمسی (۱۹۱۴ م) در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش حسین زیدی لطیفی ملقب به سید عرب از شاگردان کمال الملک بود که با نقاشی و طراحی فرش، امرار معاش می کرد. وی از اعراب زیدی بود که سه نسل قبل از حجاز مهاجرت کرده بودند و بدین جهت به سید عرب معروف بود.
رسام از همان کودکی، در دامان پدر، با طرح و رنگ آشنا شد. دوران کودکی را چنان که مرسوم بود، در مکتب خانه گذراند. در فضای سرد و مرطوب مکتب، قرآن و الفبا آموخت و بدین منوال سال های اولیه زندگی اش، تا هفت سالگی سپری شد.در این ایام گسترش دامنه جنگ جهانی اول در ایران و آشفتگی سیاسی کشور، گذران زندگی را به ویژه برای مردم آذربایجان، دشوار کرده بود. در ۷ آوریل ۱۹۲۰ (۱۲۹۹ ش) قیام دموکرات های آذربایجان به سرکردگی محمد خیابانی آغاز گردید و سرانجام دولت موقت به سرکردگی محمد خیابانی در آذربایجان تشکیل شد.فقر و بیکاری و شرایط نامطلوب زندگی در این سال ها بیداد می کرد و به همین جهت خانواده رسام نیز چون بسیاری دیگر، به جستجوی نان، راهی پایتخت می شوند. (حدود سال ۱۲۹۹ شمسی ۱۹۲۰ میلادی)در تهران رسام به همراه برادرش به مدرسه می رود و به تحصیل می پردازد.وی تا کلاس سوم ابتدایی را در مدرسه ادیب می گذراند.گرچه زبان مادری او ترکی است و تکلم به فارسی برایش دشوار است ولی در زمره بهترین دانش آموزان مدرسه محسوب می شود. اما در تهران نیز شرایط زندگی و کار برای آنان چندان مطلوب نیست و خانواده اش ناگزیر به زادگاه خویش مراجعت می کنند.رسام در یادآوری شرایط آن روزها حکایت می کند که «روزی نقاشی پدرش را حتی به گرو، برای قرصی نان نستاندند.» در تبریز رسام تحصیل را در مدرسه رشدیه ادامه می دهد و تا کلاس ششم در همین مدرسه درس می خواند. تبحر او در نقاشی مورد توجه معلمان قرار می گیرد. او را تشویق می کنند و او نیز با کشیدن پرتره معلمین محبوبیت می یابد. تعطیلات تابستان را در مغازه نقاشی پدر می گذراند و در تمام کارها به او کمک می کند. چون پدرش به علت حادثه ای شنوایی خود را از دست داده، به جای او با دیگران سخن می گوید و سخنگوی پدرش می شود. پدر رسام با کشیدن پرتره و طراحی فرش، روزگار می گذراند. رسام نیز صبح ها در یک کارخانه قالیبافی به طراحی می پرداخت و بعدازظهرها پیش پدرش کار می کرد. در همین دوران، رسام در هنرستان تبریز که به سرپرستی رسام ارژنگی تأسیس شده بود، در رشته مینیاتور نام نویسی کرد و مرحله جدیدی در زندگی او آغاز گردید.رسام در شانزده سالگی به خاطر مرگ مادر و ازداج مجدد پدر، ناگزیر به ازدواج شد. این رخداد مانعی فراروی آرزوهایی بود که در سر می پروراند ولی به اصرار پدر به این ازدواج تن داد. خودش می گوید: در آن سال ها من مفهومی از زن نداشتم و اصلاً به این زمینه چندان توجهی نمی کردم.در آغاز قرن اخیر بر اثر تحولاتی که در جهان و کشور پدید آمد، آگاهی مردم اعتلا می یابد. هنرستان های متعددی در نقاطی از کشور تأسیس می شود که در همگانی شدن هنر و ایجاد علاقه در مردم، نقش بسزایی دارد. رسام نیز به یادگیری هنرهای دیگر علاقه مند می شود. گلدوزی، موسیقی و تئاتر را تجربه می کند و در یکی از کلاسهای موسیقی نواختن ویولون را فرا می گیرد.همزمان با این فعالیت ها، از کار طراحی و مینیاتور غافل نمی ماند. کم کم دار قالی در مغازه پدر برپا می شود و رسام نیز زیر نظر یکی از استادکاران قدیمی شهر، بافت قالی را فرا می گیرد.یکی از آرزوهای رسام در این زمان عزیمت به تهران و تحصیل در مدرسه صنایع قدیمه است، علی رغم تمایل پدر با تلاشی بسیار پولی اندوخته و راهی تهران می شود. در خانه یکی از اقوام اقامت می کند و چون تا گشایش مدرسه مدتی باقی است، از فرصت استفاده می کند و به گشت و گذار در تهران می پردازد. روزی ویترین یک مغازه کاشی سازی توجه او را جلب می کند و برای مدتی به طرح های کاشی خیره شده و از هماهنگی آن طرح ها با طرح های قالی شگفت زده می شود. به قدری کنار ویترین مغازه می ایستد که توجه صاحب مغازه را جلب می کند. وقتی صاحب مغازه پی می برد که او طراح و نقاش است، او را بکار می گیرد. مدتی با دستمزد قلیل در آن مغازه کار می کند. در همین مدت در مناقصه ای که برای طراحی کاشیهای دیوار مجلس شورا پیشنهاد شده، شرکت می کند و طرح او در میان طرحهای متعدد، شاخص گردیده و برنده می شود.کارآموزی مستمر، پشتکار و تجاربی که در هنرهای دیگر دارد، باعث می شود که در طراحی کاشی نیز رشد کند و از کارایی بالایی برخوردار شود. پس از مدتی به وساطت صاحب مغازه کاشی سازی به رئیس مدرسه معرفی می شود، از عهده آزمون ورودی برمی آید و امکان تحصیل در آنجا فراهم می گردد. روزها به مدرسه می رود و بعد از آن تا دیروقت به طراحی در کاشی سازی ادامه می دهد. اما از عهده مخارج زندگی بر نمی آید و در صدد اشتغالی شبانه، به این سو و آن سو سر می کشد، روزی بی اختیار توجه اش به نوشته های سر در سینماهای لاله زار جلب می شود و بر آن می شود که در این زمینه فعالیتی برای خود دست و پا کند، با مراجعه به مسئول یکی از سینماها و ارائه نمونه هایی از کار خود در زمینه خطاطی ابتکاری، موفق می شود که در این زمینه نیز خود را آزموده و ممری برای معیشت بیابد.پس از چندی تصمیم می گیرد که مستقلاً به کار پرداخته و کلاسی دایر کند. با این تصمیم مرحله ای جدید در زندگی رسام آغاز می شود. کلاسی دائر می کند و به آموزش نقاشی می پردازد. هم برای دیگران پرتره و نقاشی و خطاطی می کند و هم شاگردانی را آموزش می دهد. استادان خط و نقاشانی که ابتدا او را به حساب نمی آوردند، به مهارت و کارایی او پی می برند. تابلویی سیاه قلم به کمک رنگ و روغن می کشد که شباهت بسیاری به عکس دارد. بدین ترتیب روشی جدید در بهره گیری از رنگ و روغن سیاه و سفید ابداع می کند.کار در زمینه مینیاتور را با دقت و خلاقیت بیشتری ادامه می دهد و با استفاده از مضامین شعرها، مینیاتورهای ارزنده ای پدیدمی آورد. یکی از تابلوهایش که مورد توجه قرار می گیرد، با الهام از این شعر حافظ پدید آمده است:
یکی دیگر از تابلوهای نفیس او تصویری از یوسف و زلیخاست. برای طراحی صحنه و لباس ها به ویژه پوشاک زنان به کاوش در متون و منابع تاریخی پرداخته و با استناد و بهره گیری از یافته ها به طراحی خود غنا می بخشد. به همین جهت مورد توجه استاد طاهرزاده قرار می گیرد. در همین دوران مجسمه سازی را نیز تجربه می کند. یکی از دستاوردهایش در این زمینه، طراحی چهره عارف قزوینی است که بعدها برای مقبره عارف قزوینی فرستاده می شود.
wiki: رسام عرب زاده