مترادف موج زدن : مواج شدن، پرموج شدن، موجدار شدن، به تلاطم درآمدن، سرشار شدن، حرکت پرخروش و انبوه جمعیت
موج زدن
مترادف موج زدن : مواج شدن، پرموج شدن، موجدار شدن، به تلاطم درآمدن، سرشار شدن، حرکت پرخروش و انبوه جمعیت
فارسی به انگلیسی
purl, stream, surge, undulate
فارسی به عربی
تقلب , موجة
تقلب , موجة
( موج زدن (از اب یا جمعیت یا ابر ) ) موجة
( موج زدن (از اب یا جمعیت یا ابر ) ) موجة
مترادف و متضاد
حرکت پرخروش وانبوه جمعیت
موج زدن، تشکیل موج دادن، دست تکان دادن، موجی بودن
موج زدن، موجدار بودن، خروشان بودن، تشکیل موج دادن
بصورت موج درامدن، موج زدن، موجدار بودن
موج زدن، نوسان داشتن، نوسان کردن، ثابت نبودن، با و پایین رفتن، بی ثبات بودن، روی امواج بالا و پایین رفتن
موج زدن، موجدار بودن، متلاطم شدن، یورش اوردن، توفانی شدن، با حمله گرفتن
مواجشدن، پرموج شدن، موجدار شدن
به تلاطمدرآمدن
سرشار شدن
۱. مواجشدن، پرموج شدن، موجدار شدن
۲. به تلاطمدرآمدن
۳. سرشار شدن
۴. حرکت پرخروش وانبوه جمعیت
فرهنگ فارسی
( مصدر ) تلاطم یافتن تولید موج شدن .
لغت نامه دهخدا
موج زدن. [ م َ / م ُ زَ دَ ] ( مص مرکب ) تموج. پدید آمدن خیزاب بر دریا. تلاطم. پیدا آمدن کوهه آب دریا. ( از یادداشت مؤلف ). مور. ( منتهی الارب ). متموج شدن ؛ برآمدگی های پیاپی در سطح آب دریا یابرکه و غیره بر اثر وزش باد پیدا آمدن :
بدانست کو موج خواهد زدن
کس از غرق بیرون نخواهد شدن.
وز قعر برفکند به سر گوهر.
حباب وار بدی هفت گنبد خضرا.
زاده ز موج تیغها صاعقه زای معرکه.
ساحل خاک را ز در موج عطای نو زند.
همی موج دریا زند کشورش.
جمله را در قعر بحر بیکران انداخته.
- موج خون زدن سر تیغ ؛ غرقه به خون شدن تیغ و خون چکیدن از آن بسبب قتل و کشتار بسیار :
گرنه دریاست گوهر تیغش
موج خون چون زند سر تیغش.
همی موج زد خون در آن رزمگاه
سری زیر نعل و سری با کلاه.
خون دل زد به چرخ چندان موج
که گل از راه کهکشان برخاست.
زین تغابن که خزف می شکند بازارش.
بدانست کو موج خواهد زدن
کس از غرق بیرون نخواهد شدن.
فردوسی.
گویی که سبز دریا موجی زدوز قعر برفکند به سر گوهر.
ناصرخسرو.
به وقت مکرمه بحر کفش چو موج زدی حباب وار بدی هفت گنبد خضرا.
خاقانی.
قلزم تیغها زده موج به قلع باب کین زاده ز موج تیغها صاعقه زای معرکه.
خاقانی.
طاس چو بحر بصره بین جزر و مدش به جرعه ای ساحل خاک را ز در موج عطای نو زند.
خاقانی.
جهانجوی چون دید کز لشکرش همی موج دریا زند کشورش.
نظامی.
یا ز دریای جلالت ناگهان موجی زده جمله را در قعر بحر بیکران انداخته.
عراقی.
تخمط؛ موج زدن دریا. ( یادداشت مؤلف ). عباب ؛ موج زدن دریا. ( تاج المصادر بیهقی ). موج ؛ موج زدن آب. ( تاج المصادر بیهقی ).جیشان ، جیش ؛ موج زدن دریا. ( تاج المصادر بیهقی ).- موج خون زدن سر تیغ ؛ غرقه به خون شدن تیغ و خون چکیدن از آن بسبب قتل و کشتار بسیار :
گرنه دریاست گوهر تیغش
موج خون چون زند سر تیغش.
خاقانی.
- موج زدن خون ؛ کنایه است از خونریزی بسیار به سبب کشته شدن افراد بسیار: همی موج زد خون در آن رزمگاه
سری زیر نعل و سری با کلاه.
فردوسی.
- موج زدن خون دل ( یا خون در دل ) ؛ دلخون شدن ، کنایه است از سخت اندوهگین و ماتمزده شدن : خون دل زد به چرخ چندان موج
که گل از راه کهکشان برخاست.
خاقانی.
جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می شکند بازارش.
حافظ.
- موج زدن لشکر ؛ کنایه است از بسیاری عدد سپاهیان که حرکت به انبوه آنان چون موج آب نماید : دریایی دید از لشکر که موج می زند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 409 ).پیشنهاد کاربران
pulse
موج زدن
جریان داشتن ( در جایی یا چیزی )
موج زدن
جریان داشتن ( در جایی یا چیزی )
کلمات دیگر: