کلمه جو
صفحه اصلی

اعقاء

لغت نامه دهخدا

اعقاء. [ اِ ] ( ع مص ) سخت تلخ گردیدن چیزی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).تلخ شدن و بعضی گویند: سخت تلخ گردیدن. ( از اقرب الموارد ). سخت تلخ شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( مصادر زوزنی ). || انداختن از دهن چیزی بسبب تلخی آن. یقال : اعقیت الشی ٔ؛ اذا ازلت من فیک کما تقول اشکیت ؛ اذا ازلت شکایته. ( منتهی الارب ). انداختن از دهن چیزی را بسبب تلخی. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). از دهن انداختن کسی چیزی را بجهت تلخی آن. ( از اقرب الموارد ). از دهن بیفکندن از تلخی. ( تاج المصادر بیهقی ).
- امثال :
لاتکن حلواً فتسترط و لامُرّاً فتعقی ؛ ای فتلفظ من شدةالمرارة و یروی فتعاق. ( اقرب الموارد ) ( از منتهی الارب ).
|| خورانیدن بچه را چیزی که بول و غایط آورد آنرا. ( منتهی الارب ). کارکن و مدر و مسهل خورانیدن طفل را. ( یادداشت بخط مؤلف ). || انداختن تیر در هوا.و یعدی بالباء لغة فی عقه. ( منتهی الارب ). انداختن تیر در هوا. ( یادداشت بخط مؤلف ). || بلند پریدن مرغ. ( منتهی الارب ).

اعقاء. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ عِقی ، آنچه نخستین از کودک نوزاده برآید از کمیز و پلیدی. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). ج ِ عِقی ، آنچه از بچه نوزاده پیش از خوردن غذائی خارج میشود و آن لزج و سیاه رنگ است مانند غراء. ( از اقرب الموارد ).

اعقاء. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ عِقی ، آنچه نخستین از کودک نوزاده برآید از کمیز و پلیدی . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ج ِ عِقی ، آنچه از بچه ٔ نوزاده پیش از خوردن غذائی خارج میشود و آن لزج و سیاه رنگ است مانند غراء. (از اقرب الموارد).


اعقاء. [ اِ ] (ع مص ) سخت تلخ گردیدن چیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).تلخ شدن و بعضی گویند: سخت تلخ گردیدن . (از اقرب الموارد). سخت تلخ شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). || انداختن از دهن چیزی بسبب تلخی آن . یقال : اعقیت الشی ٔ؛ اذا ازلت من فیک کما تقول اشکیت ؛ اذا ازلت شکایته . (منتهی الارب ). انداختن از دهن چیزی را بسبب تلخی . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). از دهن انداختن کسی چیزی را بجهت تلخی آن . (از اقرب الموارد). از دهن بیفکندن از تلخی . (تاج المصادر بیهقی ).
- امثال :
لاتکن حلواً فتسترط و لامُرّاً فتعقی ؛ ای فتلفظ من شدةالمرارة و یروی فتعاق . (اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).
|| خورانیدن بچه را چیزی که بول و غایط آورد آنرا. (منتهی الارب ). کارکن و مدر و مسهل خورانیدن طفل را. (یادداشت بخط مؤلف ). || انداختن تیر در هوا.و یعدی بالباء لغة فی عقه . (منتهی الارب ). انداختن تیر در هوا. (یادداشت بخط مؤلف ). || بلند پریدن مرغ . (منتهی الارب ).



کلمات دیگر: