اعشاش
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
اعشاش. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ عُش ، بمعنی آشیانه مرغ از هیمه که بر شاخ درخت باشد. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). || یقال : تلمس اعشاشک ؛ یعنی بجو سبب گناه در اهل خود. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
اعشاش. [ اِ ] ( اِخ ) ( یوم... ) جنگی میان بنی شیبان و بنی مالک بود. ( از مجمع الامثال میدانی ).
اعشاش. [ اَ ] ( اِخ ) موضعی است در بلاد بنی تمیم ازآن ِ بنی یربوع بن حنظله. و در بیت زیر از فرزدق این نام آمده است :
عرفت باعشاش و ماکدت تعزف
و انکرت من حدراء ما کنت تعرف.
و همچنین در این بیت از ابن نَعْجاء الضَبّی آمده است :
ایا ابرقی اعشاش لازال مدجن
یجود کما حتی یروی ثراکما.
عرفت باعشاش و ماکدت تعزف
و انکرت من حدراء ما کنت تعرف .
و همچنین در این بیت از ابن نَعْجاء الضَبّی ّ آمده است :
ایا ابرقی اعشاش لازال مدجن
یجود کما حتی یروی ثراکما.
(از معجم البلدان ).
و گویند: نام موضعی است در بادیه نزدیک مکه مقابل لطیمه . (از معجم البلدان ). || و موضعی است ببلاد بنی سعد نزدیک طمیه . || ابرق الاعشاش ؛ موضعی بدیار عرب . (از منتهی الارب ).
اعشاش . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ عُش ّ، بمعنی آشیانه ٔ مرغ از هیمه که بر شاخ درخت باشد. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || یقال : تلمس اعشاشک ؛ یعنی بجو سبب گناه در اهل خود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
اعشاش . [ اِ ] (اِخ ) (یوم ...) جنگی میان بنی شیبان و بنی مالک بود. (از مجمع الامثال میدانی ).
اعشاش . [ اِ ] (ع مص ) در زمین خشک رسیدن : اَعَش َّ اعشاشاً؛ در زمین خشک رسید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). به زمین خشک دررسیدن : اعش الرجل ؛ وقع فی ارض عشة، ای غلیظه . (از اقرب الموارد). || بازداشتن کسی را از حاجت خود و برگردانیدن : اعش فلاناً عن حاجته ؛ بازداشت از آن و برگردانید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بازداشتن از حاجت و در لسان بمعنی بشتاب داشتن حاجت آمده است .(از اقرب الموارد). || برخیزانیدن و بی آرام ساختن آهو را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). از جایگاه برخیزانیدن و بی آرام گردانیدن آهو را. (از اقرب الموارد). || بمنزل دیگران فرودآمدن تا جای بر ایشان تنگ گردد و از آنجا کوچ نمایند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). فرودآمدن بمنزلی که مردم دیگر پیش از آن در آن فرودآمده اند و آزار رساندن آنان را تا از آنجا نقل مکان کنند. و بدین معنی متعدی بنفس است و به «باء» نیز متعدی شود چنانکه گویند: اعش القوم ، و اعش بالقوم . (از اقرب الموارد). || لاغر و نزار گردانیدن بدن . یقال : اعش اﷲ بدنه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).لاغر گردانیدن خدا بدن کسی را. (از اقرب الموارد).