اضبان . [ اَ ] (ع اِ) جای باش ددان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || هم فی اضبان الجبل ؛ ایشان در تنگناهای کوهند. (از اقرب الموارد).
اضبان
لغت نامه دهخدا
اضبان. [ اِ ] ( ع مص ) اضبان چیزی را؛ در کنف خود قرار دادن آن را. ( از اقرب الموارد ). زیر کش گرفتن چیزی را. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || اضبان کسی را؛ تنگ گرفتن وی راچنانکه او را در کنف و ناحیه خود قرار دهد. ( از اقرب الموارد ). || بر جای مانده گردانیدن کسی را. || نیک گرفتن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || زمین گیر کردن. ( منتهی الارب ). اضبان درد کسی را؛ مزمن شدن آن. ( از اقرب الموارد ).
اضبان. [ اَ ] ( ع اِ ) جای باش ددان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || هم فی اضبان الجبل ؛ ایشان در تنگناهای کوهند. ( از اقرب الموارد ).
اضبان. [ اَ ] ( ع اِ ) جای باش ددان. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || هم فی اضبان الجبل ؛ ایشان در تنگناهای کوهند. ( از اقرب الموارد ).
اضبان . [ اِ ] (ع مص ) اضبان چیزی را؛ در کنف خود قرار دادن آن را. (از اقرب الموارد). زیر کش گرفتن چیزی را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || اضبان کسی را؛ تنگ گرفتن وی راچنانکه او را در کنف و ناحیه ٔ خود قرار دهد. (از اقرب الموارد). || بر جای مانده گردانیدن کسی را. || نیک گرفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || زمین گیر کردن . (منتهی الارب ). اضبان درد کسی را؛ مزمن شدن آن . (از اقرب الموارد).
کلمات دیگر: